زن
نقش زنان در نهضت های آزادی بخش:
۱-مشارکت زنان در جهاد
۲- پیام رسانى3 -پرستارى4 -حفظ ارزشها5 -تغییر ماهیت اسارت
زینب پیشوای انسان ها
زینب وکرامت ذاتی انسان
زینب ونهضت علمی زنان
زینب ونهضت آزادی زنان
زینب ونهاد های مدنی زنان
زینب و جنبش فمنیسیم
زینب وجهان رهبری زنان
بنام خدا
دوباره رایت سرخ شهادت ورهای وآزادگی برسینه ی آسمان خط آزادی را نقش می بندد.بار دیگر زنگ کاروان به صدا در آمد وسکوت صحرا را در هم شکست .دیگر بار شتران چموش به خروش آمدند وبا آهنگ هدی پای بر رملستان سرخ کر بلا می کوبند.آنک نینوا با نای زینب نیستان در نیستان می خواند وحکایت هجران وصال را باز بر می سرایت.این بار شهیدان زنجیر اسارت شکسته، مزار شهیدان خفته در نیستان شهادت را در آغوش می گیرند وشهیدان آرمیده در عرشستان دل ها به آنان سلام می کنند.این بار زینب قافله پیغمبری را به پیغام دار تسلیم می دارد وپیغمام داربر پای خواهر گل بوسه می افشاند .آری اکنوه پیغمبران خون وشهادت ورسولان نهضت ومکتب از پیغمبری و تبلیغ وابلاغ باز گشته و دوباره مزار شهیدان را در آغوش گرفته اند وازابلاغ رسالت ورنج اسارت حکایت وشکایت دارند.اکنون زینب قافله سالار وپیغمبر حسین، از اسارت ورسالت بر گشته اند، دیگر بار پرچم سرخ شهادت را در نینوا بر فراز نی بر افراشته اند .زینب آمده است تا با برادر این حدیث پر خون را دیگربار باز خواند.زینب ازغربت وشام به نینوا آمده است تا این پرچم آزادی انسان را بر مزار شهید راه آزادی انسان، بر افرازد تاانسان راه را گم نکند وبه یاد داشته باشد که او انسان است وآزاد وباید آزاده وآزاد از هر قیدبند وبرد گی وبندگی باشد.زینب از اسارت بر گشته است وبر مزار برادربوسه می زند واز رسالت خویش وهمراهان خویش روایت می کند.زینب آمده است تا به برادر بگوید که خون شهیدان را به علامت دلیل راه انسان ها در همه ی زمان ها بر پیشانی خورشید نوشته است. زینب آمده است تا به برادر بگوید که چگونه پرچم پیغمبری را بر شانه غیرت خویش بر افراشته ودر سپیده دم ایمان به بار نشانده است.به برادر بگوید که چگونه از کلمه کلام ساخته است وآن را با حکمت وبلاغت شیرازه بسته تا،تا ریخ عقلانی انسان به عنوان مانفیست مکتب ونهضت آزادی به یاد گار در سینه حک کند.آری این اربعین حسین است وکاروان اسرا از اسارت بر گشته اند .کاروانی که قافله سالار وپیغمبرش یک زن است بنام زینب ،زینب که به گفته شهید دکتر علی شریعتی: جوان مردان از رکاب زینب جوانمردی آموختند.پس شایسته است که چند سطری هر چند کوتاه در باره نقش زن در نهضت های آزادی بخش سیاه کنیم. ۱-مشارکت زنان در جهاد:
چنانکه همه می دانند در کربلا یک زن شهید وجمع کثیری از زنان به اسارت بر ده شد واین کاروان به رهبری زینب بود که رسالت نا تمام شهیدان را به پایان رساند.در باره زینب ونقش او در نهضت کربلا در قسمت دوم سخن خواهیم گفت.اما مشارکت زنان در جهاد نهضت های آزادی بخش چگونه بوده اند؟وقتی تا ریخ را به مطالعه می نشنیم وقیام ها ونهضت ها را به خوانش می گیریم در می یابیم که هیچ نهضتی در تاریخ رخ نداده است مگر این که در آن نهضت زنان نقش بر جسته را داشته اند.فرق نمی کند که این نهضت ها با کدام ایده ئولوژی ومبتنی بر کدام مکتب باشد .از نهضت وقیام پیغمبران بگیر تا نهضت های رهای بخش ملی در عصر ما،بدون استثناء در همه ی این نهضت ها زنان گام به گام وشانه به شانه ی مردان حضور داشته اند.از تاریخ ملل واقوام که صرف نظر کنیم ،تا ریخ مکتب ما که اسلام باشد از همه شفاف تر وگویا تر است:اولین مؤمین به این مکتب یک زن است بنام خدیجه همسر محمد ودختر خویلد .اولین شهید این مکتب یک زن است بنام سمیه همسر یاسر ومادر عمار مجاهد بزرگ.دومین مدافع جان محمد (ص)در جنگ بدر یگ زن است بنام نسیبه که تا ریخ شجاعت وغیرت وهمت او را هر گز از یاد نمی برد چرا که اگر او در کنار علی(ع) از جان محمد(ص) دفاع نمی کرد ممکن بود کفار قریش محمد رابه شهادت می رساندند ومحمد(ص) رسالتش نا تمام می ماند.پس می بینیم که چنانکه اتمام نهضت کربلا را یک زن بنام زینب به پایان می برد رسالت محمد هم با شهادت یک زن آغاز می شود وبا جهاد وپیکار یک زن بنام نسیبه تکمیل می گردد.در همه ی نهضت ها این قاعده صادق است، در کنار مردان بزرگ چون کاسترو،بنبلا،نیلسون ماندلا،دای یا لاما،مائو؛گاندی ،محمد علی جناح،سید قطب،حسن البنا،امام خمینی،شهید مزاری،.... زنان حضور مؤثر داشتند که پرداختن به آن مجال دیگر می طلبد.یک نکته ی را قابل ذکر می دانم وآن این که ازنظر فقه اسلامی به اتفاق فرقین، جهاد بر زن واجب نیست وجهاد که سرو کارش با خشونت وقتل وخون خواری است از دوش زن بر داشته شده است .اما جهاد بر زن حرام نیست واگر زن به جهاد قیام کرد این نهایت کمال زن را نشان می دهد چرا که ما فوق تکلیف عمل کرده است پس پاد اش جهاد زن دو برابر جهاد مردخواهد بود واز نظر کمال طلبی وارزش های والای بشری این عمل زن دو برابر جهاد مردان ثمر تکوینی دارد.
.2 - پیام رسانى:
دومین نقش در نهضت ها نقش پیام رسانی است .پیام نهضت وپیام قیام.در همه ی نهضت ها نقش پیام رسانی زنان از مر دان بیشتر است اما نا محسوس تر .به همین علت است که تا ریخ نقش زنان را کم رنگ تر می نماید ودر تاریخ از نقش زنان در نهضت های آزادی بخش سخن کمتر گفته می شود واین در حالی است که نقش زن به علل مختلف از نقش مردان بیشتر است.از گذشته های تاریخ چیزی زیادی در باره زن به یاد گارنداریم اما قر آن نقش تاریخی وتمدن آفرینی زن را در چند جای به تصویر کشانده است که بر جسته ترین آنها داستان هاجر مادر اسماعیل وهمسر ابراهیم ،مریم مادر عیسی وملکه سبا حکم ران سر زمین های که قسمت از خاور میانه امروز بوده است .داستان مریم وهاجر از نظر معرفت آفرینی وتعالی روحی وفرهنگ سازی قابل مطالعه می باشد .اما داستان ملکه سبااز نظر فلسفه سیاست دارای ارزش فوق العاده است چرا که ملکه سبا در آن روز گار حکومت داریش بر اساس شورا ودموکراسی بوده است واین چیزیست که بشر بعد از سال ها تجربه به آن رسیده است ونوعا نظریه پردازان این دموکراسی وحکومت پارلمانی مردان است. در حالی که قر آن اولین حکومت مبتنی بر دموکراسی وپارلمانی را از آن یک زن می دانند بنام ملکه سبا. امروزه حکومت ها را مردان می گردانند واز زن به عنوان یک ابزار استفاده می کنند .وهر قدر حکومت ها مدرن تر وصنعتی تر با شد سوءاستفاده از زن در آن حکومت ها بیشتر است .این جا است که زنان باید به یک خود آگاهی ورستاخیز فرهنگی دست زنند وجای گاه واقعی خود را در حکومت ها ونقش آفرینی خود را در تمدن سازی وفرهنگ پروری واخلاق سازی نوین باز یابند .تازنان، خود به فرهنگ سازی روی نیاورند که در پر تو آن فرهنگ ارزش والای انسانی زن به رسمیت شناخته شود ،مردان به چنین فرهنگ سازی دست نمی زنند واگر به فرهنگ سازیی هم دست زنند فرهنگی می سازند که در آن زن حکم ابزار را داشته باشد .فرق نمی کند این ابزار بودن در جهت اتفاء شهوت زیر شکم ویا بالای شکم باشد .ماهیت ابزاری بودن زن ( ابزاربالای شکم ویازیر شکم ) عوض نمی شود.پس بنا بر این زنان خود به فرهنگ سازی قیام کنند وارزش های خدای خود را باز آفرینی کنند ودیگر بار به پیام رسانی قامت افرازند.3 -پرستارى:
در تاریخ نهضتی رخ نداده است مگر این که در آن نهضت خون وقیام وپیام همراه بوده اند.زنان هم در جبهه حضور داشته اند وهم در پشت جبهه ها در نهاد های خدمات رسانی نقش بارزی رابازی کردند.در مکتب اسلام زن از ارزش وجایگاه ویژ ای بر خوردار هست .زن در نظام اسلام به عنوان مادر از چنان جایگاه ارزشی بر خوردار می باشد که قر آن رضایت مادر وپدر رابطور یکسان در کنار رضایت خدا قرار داده اند.در احادیث نوی که فرقین در آن اتفاق دارند این است که پیغمبر اکرم (ص)فرمود :الجنة تحت اقدام الامهات بهشت زیر گام های مادران است.یا در مورد دیگر فرموده است:زن را تکریم نمی کند مگرمردمان کریم وزن را تحقیر نمی کند مگر مردمان لئیم وپست.از همه گویا تر این سخن رسول خدا است که :من از دنیای شما سه چیز را بر گزیدم 1 –نماز2 –بوی خوش 3 – زن.بله زن در نظام ارزشی اسلام از مقام خلیفة الهی بر خور دار است.چنان که اسلام به زن ارزش داد وزن را از ابزار ی بودن ووسیله بودن برای اتفاءشهوت ،بیرون آورد واورا خلیفه ی خدانامید.این زن هم برای استقرار این مکتب از هیچ جان نثاری دریغ نداشته است .در صد اسلام زنان دوشا دوش مردان جهاد کردند ودر پشت جبهه ها به امر مقدس پرستاری پرداختند واز مجاهدان زخمی پرستاری نمودند .حتی پرستاری شخص رسول خدا را هم در جنک احد زنان عهده دادبودند وزخم رسول خدا را با سوزاند حصیری مداوا کردند.در کربلا هم این زینب ودیگر زنان بودند که امام زین العابدین ودیگرشهیدان زنده کربلارا پرستاری کردند.در کشور ما افغانستان این زنان بودن که در غیاب مجاهدمردان از کیان وکرامت ملت وخانواده پاسداری می کردند .در زمان جهاد مقدس ودر دوران جنگ های لعنتی مجاهدان با یگدیکر در شهر های کابل ومزار وشمالی ... زنان بودند که از شرافت ملی وکرامت انسانی مردم افغانستان پاسداری می کردند .نقش زنان تنها به پرستاری جسمی مجاهدان زخم برداشته در میدان جنگ محدود نمی شود بلکه نقش مهمتر زنان در التیام بخشی زخم های روانی بعد از جنگ، بارز تر وحیاتی تر است .چنان که اگر زنان با لطافت روح وروان خود ،به درمان عاطفی باز ماندگان از جنگ نپردازند، کشور جنگ زده ،بعد از ختم جنگ به یگ تیمارستان بدل می شود .براستی که نقش زنان در دوبعد پرستاری جسمی وروحی از حیاتی ترین نقش ها می باشد .اگر زن این موجود معجزه گر خدا نبود بشر چه می کرد؟
4 -حفظ ارزشها:
هرملتی با تناسب به عقیده وآرمان خود دارای یگ سلسله ارزش های ملی وعقیدتی می باشند.این ارزش ها هویت ملی ومکتبی آن ملت ومردم را تعیین می کند.کرامت انسانی وغیرت ملی هر ملت ومردمی با دفاع از ارزش هایش عیار می گردد .هرملتی که از ارزش های خود نیکو دفاع کند تمام عقلای جهان حتی دشمن در حال جنگ آن ملت، آن ملت را تحسین می کند.این ارزش ها،ارزش های مشترک بشری است واستثناء پذیر هم نیست.اما در دفاع از ارزش های ملی ومذهبی نقش زنان از جهاتی بارز تراست .برای این که زنان مادر نسل هااست ودامن زنان مکتب تربیت است وارزش هادر سایه ی تربیت نیکو حفظ وصیانت می شود.زنان با تربیت نسل انسان، پاسدار کرامت ذاتی انسان هستند.ملت ومردمی دارای ارزش های والای انسانی اند که زنان آن جامعه معلمان خوب باشند واگر ملتی زنان خود را از جایگاه معلم بودن به کوچه وبازار کشانند با دستان خود تیشه بر ریشه وکیان وهستی خود می زند.لذا اسلام زنان را از کار های شاق وعاطفه کش منع کرده است وتربیت نسل انسان را به عهده زنان سپرده است تا با روحیه لطیف وقلب مهربان وسینه سینای خویش نسل کار آمد وانسان والا تر بیت کنند.
.5 -تغییر ماهیت اسارت:
هر ملتی روزی وروز گاری با جنگ مواجه بوده ویا مواجه می شود. جنگ تبعات بسیار ناگوار به دنبال دارد که یکی از این تبعات ناگوار مسئله اسارت انسان ها به دست هم نوع خود است.اسیری واسارت در جنگ ها از شوم ترین پدید ه های است که از آغاز خلقت همراه انسان بوده وتا کجا وچه زمانی ادامه خواهد داشت ؟خدامی داند وبس.تاریخ حکایت های بسیار دل خراش از اسارت انسان ها در هنگام جنگ دارد.حکایت های که بشر امروز آن را به عنوان بربریت انسان های اولیه یاد می کند.از جمله نقش های سازنده زنان در هنگامه های اسارت بوده است .اگرچه گاه این اسارت ها با پایمال شدن کرامت انسانی وتجاوز های شرم آور همراه بوده است .اما زنان اسیر بانقش آفرینی خود اسارت ها را نیز ماهیت انسانی می بخشید.با قربانی کردن خود نسل های بعدی را برادر وهمدل می ساخت .زن با نیروی خدادادی عاطفه ومهر خود انسان های سرکش رارام ومنقاد می کردند .نیروی خداداد زن در بعد عاطفه، ملت های دشمن را با هم متحد وهمدل می ساخت.از جمله در کربلا نقش آفرینی زن در پاسداشت ارزش ها بسیار روشن وگویا است.اسرای کربلا در مواقع حساس حرکات بسیارسازنده وتربیتی نشان می داد .مخصوصا در بازار کوفه وشام ودر مجلس یزید وابن زیاد، زنان ودختران با هدایت زینب ارزش های والای انسانی وکرامت حسینی رابه نیکوترین وجه پاسداری نمودند.در دو مجلس یزید وابن زیاد ،مردان پست با نگاه شهوت خیز خود دختران اسیر وزنان در بندرا می پایید. اما این دختران اسیر وزنان دربند بودند که بانگاه پر خشم وچهره پرچین ودر هم کشیده به آن مردان پست می فهماندند که ما اگر اسیر هم هستیم آن قدر انسانیت داریم که از کرامت خود وشهیدان راه آزادی دفاع کنیم.اسرای کربلا ماهیت اسیری را تغیر دادند وبه آن ماهیت دفاعی وارزشی بخشیدند.
زینب پیشوای انسان ها
۱-زینب وکرامت ذاتی انسان
د ر بخش دوم این گفتار به نقش زینب در نهضت خونین حسین(ع) می پردازیم.د رباره زینب(ع)از ابعاد گوناگون می توان سخن گفت که در همه ی ابعاد ،زینب به عنوان الگوی انسان مطرح است نه به عنوان یگ زن.چرا که کرامت ذاتی انسان زنانگی ومردانگی ندارد .اصل کرامت ذاتی انسان در رفتار وگفتار زینب نیاز به استدلال های کلامی ندارد.فقط کافی است که ما اصل انسانیت انسان را مطالعه کنیم ورفتار وگفتار زینب را هم در این باره به خوانش نشنیم ،خود به خود روشن می گردد که زینب پاسدار حریم انسان بود .بنا بر این بسیار ظالمانه است که نقش زینب را فقط در پرستاری از امام زین العابدین خلا صه کنیم وآن خطبه های حکمت خیز وآتش فشان او را در برابر کفر استبداد فراموش کنیم.چرا که پرستاری از بیمار یکی از کوچکترین مسئولیت های حضرت بود. هر چند پرستاری ، وظیفه سنگین و ارزشمندی است و پرستار متعهد باید باصبر و حوصله، تحمل هر نوع ناملایمات را برای انجام خدمتش داشته باشد و چنین کاری از عهده هر کس بر نمی آید ولی با این حال ، مقام زینب ، آنقدر والا و عظیم است که باید ایشان را پرستار نهضت و انقلاب حسینی بنامیم. زیرا این پرستاری ، به مراتب مهمتر و سرنوشت سازتر از پرستاری بیمار بود . زینب نقش حفاظت از قیام خونبار حسینی را بر عهده داشت که اگر چنین نبود ، خون امام حسین پایمال می گشت. حضرت زینب (ع) در پسِ آن مصیبتها ، آنچنان بار سنگین پرچم ولایت را بر دوش گرفت و در برابر کفر ایستاد و خطابه خواند تا مردم را بیدار نمود و پس از آن حرکتهای اسلامی ایجاد شد. امام حسین قبل از شهادت ، سفارش های لازم را به زینب نمود و پرستاری نهضت را به او واگذار کرد ، او را به صبر و بردباری امر نمود و با قلبی محکم و بی هراس از آینده نهضت ، به سوی میدان حرکت کرد. زینب (ع) نیز پرچم پر افتخار امام زمانش ، حسین (ع)را بر دوش گرفت و مانع افتادن پرچم الهی بر زمین شد و با اقتدار و شهامتی که تاریخ نظیرش را ندیده ، در برابر ظلم و ستم ایستادگی نمود. راستی چه رادمردی است این زن ، که با آنهمه مصیبت های سخت که هر یک کوهی را به لرزه در می آورد و انسان را مضطرب و از خود بی خبر می سازد ، در برابر سنگدل ترین ، تند خوترین و تبهکارترین انسان روی زمین، آن سان با کبر و مناعت برخورد می کند که همه را به شگفتی وامی دارد .به قول شاعرعمان سامانی: زن مگو ، مرد آفرین روزگار . زن مگو، بنت الجلال ، اخت الوقار . زن مگو، کمتر کنیزش حورعین . زن مگو، دخت امیر المومنین . ابن زیاد که آن همه کبر و بی اعتنایی را از یک زن رنج کشیده و ماتم زده می بیند ، انگشت حیرت به دهان می گیرد و می خواهد او را کوچک شمارد، با تکبری انتقام جویانه رو به حضرت زینب نموده می گوید: " خدای را شکر می کنم که شما را رسوا ساخت ، مردانتان را کشت و سخنانتان را دروغ گردانید . " زینب (ع) با عظمت ، نگاهی تحقیرآمیز به آن سرکش بی نام و نسب می کند و فریاد بر می آورد که :" سپاس خدای را که ما را با انتصاب به پیامبرش ، گرامی داشت و از آلودگی و ناپاکی دور ساخت و شخص تبه کاری چون تو را رسوا کرد." ابن زیاد که منتظر چنین جواب تندی نبود، از حضرت می پرسد:" کار خدایت را درباره خاندانت چگونه دیدی ؟ " ، حضرت با سربلندی و مناعت می فرماید :" والله ما رأیت الا جمیلا..." . " به خدا قسم جز نیکی و زیبایی ندیدم ، آنان قومی بودند که خداوند کشته شدن در راهش را بر آنها نوشته بود و لذا با شجاعت به قتلگاه خویش شتافتند ولی به زودی خداوند تو و آنان را در یک جا گرد آورد تا در پیشگاهش محاکمه شوی." این سخن حضرت زینب (ع) چقدر تکان دهنده است و انسان را وا می دارد که در برابر آن همه عظمت و بزرگواری ، احساس شرمساری و حقارت کند که این زینب پس از آن همه مصیبت، چون برای رضای خداست ، همه را زیبا می بیند و حال آنکه عموم انسانها در برابر کوچکترین اذیت و آزاری ، کوچک و زبون می شوند . چقدر فاصله است میان آسمان عظمت زینب و دنیای پست دنیا خواهان. این همه زیبای ووالای زینب چیزی نیست جز کرامت ذاتی انسان واین چنین است که زینب رهبر وپیشوای انسان است.هرملت وقومی برای نشاندادن ارزش های انسانی وانسان های والا ودارای کرامت انسانی اسامی والقابی را می بخشد که نشانده مقام والای انسانی آن انسان های بزرگ واسطوره است.ازجمله ملت وقوم عرب به اسامی والقاب بسیار اهمیت می دهند.لذا نگاهی به القاب زینب می اندازیم تا در پرتو این القاب جایگاه ارزشی زینب را در یابیم:
القاب حضرت زینب
این القاب زینب بر اساس شایستگی های زینب در میدان های پر قبض وبسط حیات معقول به زینب داده شده است عظمت و قدرت روحی دختر امیر المومنین (ع) در میدان های مختلف ، سبب گردید که او استوانه چنان محکم باشد که بخش سنگینی از بار امامت و زعامت پدر و دو برادرش را بر دوش کشد. محدثان و مورخان برای آن بانو ، القاب گوناگونی ذکر نموده اند که هر کدام ، نشانگر قوت موضع گیری آن بانوی بزرگوار در برابر حوادث و رویدادهای مختلف است ، پیامبر اکرم (ص) نام او را " زینب" یعنی زینت پدر گذارد. دیگر لقب های حضرت عباتند از : عقیله بنی هاشم، عقیلة الطالبین ، عقیلة النساء، عقیله قریش، ام المصائب، زینب کبری، صدیقه صغری، عالمه غیر معلمه، عارفه ، عامله، شریک الحسین ، محبوبه مصطفی، زاهده، باکیه.(2) همه ی این القاب حکایت از کرامت ذاتی وارزش های اکتسابی زینب دارد نه ارزش های ملی وقبیلوی وفرهنگ منحد عربیت جاهلی.
.2 -زینب ونهضت علمی زنان
نقش زنان در بعد علمی ناچیز دیده می شود وعلت آن هم این است که زنان در اجتماع نبوده واز حضور مستقیم در اجتماع پرهیز داشته اند.اما واقیت چیزی دیگر است چنان که در نهضت های اجتماعی وسیاسی در کنار هر رهبر ،یگ زن حضور داشته اند .در نهضت علمی جهان نیز در کنار هر فاتح علمی یگ زن حضور داشته اند. اگر ادیسونی هست این مادر او است که او را تربیت می کند تا ادیسون ادیسون شود.اگر ابوعلی سینای است وفیلسوف،پژشک ،ریاضی دان،منطقی،طبیعی،عارف،وادیب می شودو جهان را زیر پر می گیرد وشهره جهان می شود در کنارش زنی بنام ستاره وساره است.واگر شیخ اکبر ابن عربی است و خداوندگار عرفان نظری می شود وبه چنان مقام والای عرفانی دست می یابد که حضرت محمد(ص)کتاب معروف(فصوص الحکم(را به او می دهند وعقل را حیران ودل ها رادر بند می کند.معلم این شیخ اکبر زن است وقیس علی هذا .آری زن در بعدی علمی ونهضت علمی نقش برجسته داشته اند.از جمله بی بی زینب دختر بزرگ علی است که در دوران خلافت پدر برای زنان تفسیر قرآن می گفت ودر دوران اسارت با خطبه های انقلابی وآتش فشانش فرهنگ سیاست را بارور کرد.که به نمونه های از سجای اخلاقی که زیر بنای سیاست وخمیر مایه ی نهضت علمی زینب است اشاره می کنیم:
حضرت زینب مظهر صفات اخلاقی
زینب (ع) که تربیت شده مکتب وحی بود همانند پدر و مادرو اهل بیت بزرگوار خویش ، دارای سجایای اخلاقی بود. سید عبدالحسین شرف الدین که از مفاخر اسلام محسوب می شود درباره ایشان می گوید:" بزرگوارتر از نظر اخلاق ، مثل حضرت زینب دیده نشده است. خشم و غضب بر او چیره نشد واز مقامش کم نکرد . و هیچ عالمی بر حلم و صبرش غالب نگشت . درتیزهوشی و صفای باطن و قوت دل و اطمینان قلب ، آیتی از آیات خدا بود ."(3) صاحب انساب الطالبین می نویسد : " زینب ،به صفات نیک بسیار و اوصاف گرانقدر و باشکوه و با خصلت های پسندیده نسبت به دیگران ممتاز شد ؛ خلق و خوی سعادت آفرین او و صفات اخلاقی بارز و افتخار آفرین ایشان و فضیلت های پاک و طاهر او نسبت به دیگران ممتاز بود".(4) صبر واستقامت ، و ایمان و تقوی از صفاتی هستند که فقط صاحبان مکارم اخلاق به آنها وابسته اند و سایر افراد ممکن است با بعضی ازصفات آشنا باشند . " حضرت زینب (س) در شکیبایی و استقامت و قدرت ایمان و تقوی ، یگانه بود ودر فصاحت و بلاغت حضرت علی (ع) بود . "(5) سیوطی درباره حضرت می گوید:" حضرت زینب ، زنی خردمند ، تیز بین و فصیح بود، البته خردمندی که قدرت قلبی نیز داشت." (6)
زینب از دیدگاه دیگران
جاهز که خود ادیبی در عرب است و در این رشته کم نظیر می باشد از خزیمه روایت می کند که پس از شهادت امام حسین وارد کوفه شدند که با ورود اسیران اهل بیت در کوفه و زمان ایراد خطبه توسط زینب بود من هیچ زن اسیری را گویا تر از او ندیدم، چنان سخن می گفت که گویی سخنان از زبان علی علیه السلام خارج می شدند.(7) 2- نیشابوری در شرح حال ، و بیان عظمت و مقام زینب می گوید:" زینب در فصاحت و بلاغت ، و در پارسایی و عبادت مانند پدرش علی (ع) و مادرش زهرا علیها السلام بود. "(8) 3- ابن حجر عسقلانی می نویسد:" او ( حضرت زینب) مجسمه شجاعت و شهامت بود . روحی قوی و همتی بلند داشت، او دارای روحی عظیم، منطقی پایدار، قوت بیانی فوق العاده بود، آنچنان که حیرت مورخان را برانگیخته است."(9) 4- فریشلر نویسنده غربی می گوید:" ایراد آن نطق در کوفه ثابت می کند که آن همه مصائب و سختی ها نتوانسته بودند روحیه آن زن را متزلزل کنند. در صورتی که این خطر وجود داشت که در همان حالِ سخنرانی او را به قتل برسانند. "(10) 5- جلال الدین سیوطی در رساله "زینبیه" می نویسد :" زینب در زمان جدش رسول خدا پا به عرصه جهانی گشود و در دامن وی پرورش یافت . او هوشمندی توانا و دوراندیش ، و دارای قلبی پر قوت و پر صلابت بود . او 5 سال از عمر خویش را در کنار پیامبر خدا گذرانده و تربیت یافته است. " 6- ابن اثیر جزربی می نویسد:" زینب دخترعلی ابن ابیطالب، مادرش فاطمه دختر رسول خدا بود . زینب تنها خانم متفکر و دانشمندی بود که از قوت فکر بالایی برخوردار بود . او در واقعه کربلا همراه برادرش حسین بن علی بعد از شهادتش به همراه غافله روانه شام گشت. و در بربر یزید بن معاویه ، خطبه ای شیوا و پر معنا ایراد نمود. ایراد آن خطبه درایت ، عقل ، اندیشه و قدرت بالای قلبی وی را می رساند . "(11) 7- محمد غالب شافعی مصری می نویسد :" یکی از بزرگترین زنان اهل بیت از نظر حسب و نسب و از مهمترین بانوان طاهره که دارای روحی بزرگ و مقام تقوا و آینه سرتا پا نمای رسالت و ولایت بوده، حضرت سیده زینب دختر علی ابن ابیطالب می باشد. که به نحو کامل او را تربیت کرده بودند و از سینه علم و دانش خاندان نبوت سیراب گشته بود. به حدی که در فصاحت و بلاغت یکی از آیات بزرگ الهی گردید و در حلم و کرم و بصیرت و تدبیر در امور، در میان خاندان بنی هاشم و بلکه عرب مشهور شد و میان جمال و جلال و سیرت و صورت و اخلاق و فضیلت را جمع کرده بود . شب ها در حال و عبادت و روزها را روزه داشت و به تقوا و پرهیزگاری معروف بود. "(12)
مقام علمی حضرت زینب
از جمله صفات حضرت زنیب ، این است که خواهان عالم کردن مردم بود و آنان را از جهل بر حذر می داشت ، حضرت در زمان اقامت پدر بزرگوارش در کوفه برای زنان ، مجلس تفسیر قرآن داشت.(13)و نیز قدرت و علم پاسخ گویی به سئوالات دینی مردم را داشت . در زمان بیماری حضرت زین العابدین علیه السلام مردم مرجعی جز حضرت زینب نداشتند ، لذا افتخار نیابت خاصه امام حسین (ع) نصیب ایشان گردید و به سئوالات مردم پاسخ می داد. از شیخ صدوق روایت شده که حضرت زینب ، نایب خاص امام حسین بود و مردم در رابطه با مسائل حلال و حرام به آن حضرت مراجعه می نمودند تا زمانی که امام سجاد (ع) از بیماری شفا یافت.(14)
3 -زینب ونهضت آزادی زنان
زینب آزاده ترین زن تاریخ است. مگرآزاده تر از زینب می توان زنی رادر تاریخ سراغ گرفت؟زینب تنها زنی است که در برابر کوه از مصیبت قامتش خم نشد وگامهایش در ادامه راه نهضت نلغزید .زینب تنها زنی تاریخ است که هم کوه از رنج را بر شانه داشت وداغ پاره های جگرش را در دل. اما در برابر دشمن چنان شیر می غریدوازکلمه گلوله می ساخت وبر قلب دشمن حک می کرد .زینب تنها زنی تاریخ است که مقام پیغمبریی نهضت آزادی انسان را بر شانه های غیرت خود به اهتزاز در آورد وتا قله ی ظفر بالا برد وبر تارک پیروزی برنشاند.آری زینب زنی است که د ر کربلا عزیز ترین عزیزان خود را در راه خدا تقدیم کرد .آیا زنی چون زینب را سراغ دارید که برادران ،فرزندان،برادر زادگانش را در مقابل چشمانش قطعه قطعه کنند وخودش را با عده ی کودک وزن، کتف بسته به اسارت ببرند ود رکوچه وبازار بگر دانند وگرسنه وتشنه نگهدارند ود ر برابر چشمانش کودکان را با تازیانه بزنند وخودش را بر شتر لاغر وبرهنه سوار کنند وبازو وگردنش در قید زنجر باشد. اما در مجلس یزید،یزیدی که مست از باده ظفر است وارکان دولتش برایش هلهله می کنند وکف می زنند، این زن مصیبت دیده وقید در زنجیر بر سرش فریاد زند واو رابه انتقام خدا تهدید کند وخطابه ی آتشین سیاسی وانقلابی بخواند که هم یزید را رسواکند وهم ارکان دولتش را به عذاب وجدان دچار سازد.چنین زنی را د رکجای تاریخ سراغ دارید؟این گونه است که زینب را باید پیشوای انسان های آزاده نامید وزنان آزادی خواه از زینب راه ورسم آزادی وآدی طلی بی آموزند ورهبر شایسته تر از زینب را نمی توان سراغ گرفت.
زینب ونهاد های مدنی زنان
امروزه زنان بسیاری در سدد تأسس نهاد های مدنی برای احقاق حقوق مدنی زنان اند که بسیارکاری شایسته وبجای هم است.چرا که تا زنان خود نهاد های مدنی ایجاد نکنند ودر آن نهاد ها با حقوق مدنی خود آشنا نشوند، ازمردان انتظار چنین کار های بزرگ را نداشته باشند.در زندگی حضرت زینب با چنین پدیده ی روبرو هستیم.حضرت زینب در زمان خلافت پدرش علی(ع) نهد های خدمات رسانی وآموزشی بسیاری را ایجاد کرد . زینب چنان که قبلا گفته شد در خلافت پدر برای زنان تفسیر قرآن می گفت ،برای زنان فقه وحقوق هم درس می داد وزنان را بافقه وحقوق آشنا می ساخت وخود با عده ی از زنان کوفه نهاد های آموزشی وخدمات رسانی را ایجاد واداره می کردند.زینب علاوه بر آموزش زنان، مشاور امین پدر بود ورابط حکومت پدر با زنان بود ودرد ها ونیاز های زنان را به خلیفه ی اسلامی ابلاغ می کرد.بنا بر این زنان ما باید از زینب بی آموزند ودر جهت ایجاد وتأسس نهاد های مدنی وآموزشی قیام کنند، تا در این نهاد های آموزشی با حقوق انسانی ومدنی خود بیش از پیش آشنا گردند.
زینب و جنبش فمنیسیم
شاید این عنوان بسیاری ازروحانیون سنت گرا را بر آشوباند که آخر این چه بدعتی است که زینب را با پدیده ی نوظهور ی بنام فمنیسیم مقایسه می کنید ؟من به این دسته از برادران وهم صنفان خود حق می دهم که از این عنوان بر آشوبند وآن را نوعی بدعت بنامند.اما حقیقت آن است که هیچ اندیشه ی خود بخود بدعت نیست وهر اندیشه ی بشری در بدوی ظهور برچسب بدعت می خورد وهمان اندیشه در طول تاریخ بدل به اندیشه ی مبتنی بر حقیقت می گردد .اندیشه ی بنام فمنیسیم هم از قاعده مستثناء نیست .این اندیشه هم بسانی بسیاری از اندیشه های بشری دارای حکمت وبدعت است .پس نباید آن را با یگ چوب راند.در تعریف فمنیسیم بین ما وفمنیسیم های جهان غرب تفاوت وتضادی بسیار وجود داردکه در بسیاری از مواقع غیر قابل جمع می باشد .اما در اصل این که زن هم ازاصل برابری انسانی برخوردار است وزن به همان مقدار انسان است که مرد، وزن همان حقوق وکرامت ذاتیی را دارد که مرد ،وزن همان مقدار شرافت انسانی دارد که مرد دارد.در این قسمت وبخش از تعریف از فمنیسیم با هم اشتراک نظر داریم .سخن از فمنیسیم نه به ذاته بد عت است ونه ترویج سکولارسیم وحذف دین از حیات انسان ونه زن را به مقام خدای رساندن می باشد.حال با این تذکر سخن در این است که زنان مسلمان فمنیست،در فمنیست شدن الگوی دارد یانه ؟با توجه به تذکر بالا زینب، بهترین الگوبرای زنان مسلمانی است که به دنبال اندیشه های فمنیستی هستند.زینب از ولادت تاوفات در گیر سیاست وتعلیم وتربیت بود وفمنیسیم اگر به معنای حضور زن در تمام عرصه های حیات سیاسی،فرهنگی واجتماعی باشد وهدف از این حضور نقش آفرینی انسانی متناسب با توانایی های جسمی وروحی زن در کنارمرد باشد ومسابقه در جهت کامال یابی باشد،زینب چنین زنی بوده وزن مسلمان بهترین الگویی فمنیست شدن را دارند. زینب وجهان رهبری زنان
جهان رهبری زنان از اندیشهای نوظهور نیست. بلکه این اندیشه ریشه در دوران های ماقبل تاریخ دارد. چون که در سنگ نبشتهای که از دوران های ماقبل تاریخ کشف شده است شواهدی وجود دارد که زنان، این اندیشه را در سر می پرورانده اند که روزی رهبری جهان را به دست گیرند وحکم ران وفرمان روای جهان گردد.اما امروزه این اندیشه ی جهان رهبری زنان، از اندیشه های رایج وپر طرفدار است وزنان بسیاری با هدف جهان رهبری، وارد فعالیت های سیا سی وفرهنگی وخلق ادبیات داستانی وشعری می شوند.حال که چنین است ببینیم زن مسلمان دراین رابطه الگوی دینی ومذهبی دارند ویانه؟اگر جهان رهبری زنان را به عنوان به دست گرفتن قدرت سیاسی وقضای بگیریم .مشکل می توان الگویی رادر منابع تاریخی اسلام یافت وبرای زنان بر شمرد.تاریخ دینی ما مسلمانان زنی را سراغ ندارد که در رأس قدرت سیاسی ونظامی وقضای قرار گرفته باشد.اما اگر جهان رهبری زنان را به معنای حضور فعال زنان در عرصه های فرهنگ سازی جهانی ونهضت علمی جهانی واخلاق آفرینی جهانی وتمدن سازی عالی بشری بگیریم ،زن مسلمان الگوهای برجسته ی چون فاطمه زهرا(ع) دختر رسول خدا(ص) وزینب (ع)دختر بزرگ علی(ع) وهمسران رسول خدا وهمسران خلفای ایسلامی را دارند .علاوه بر فاطمه ی زهرا وزینب کبرا ،در قرآن ما مسلمانان نیز الگوی جهان رهبری زنان وجود دارد. که نمونه های بارز آن ملکه سبا در عرصه سیاست وعدالت اجتماعی ومریم مادر عیسی در عرصه اخلاق وکمال برین انسانی می باشد.اما زینب دختر علی زنی است که جهان بشریت را رهبر وپیشوا است .امروزه مبارزه با استبداد وظلم وستم از نشانه های جهان رهبری بشمار می رود .هرکسی با استبداد وظلم وبیداد وستم مبارزه کند، جهان اورا تحسین می کند و برایش بزرگداشت ها برپا می دارند چنان که گاندی را به خاطر مبارزاتش با استبداد، مردصلح سبز لقب دادندوبه نیلسون ماندلا در قدر دانی از مبارزات ضد آپارتایتی اش جایزه نوبل دادند.در تمام این مردان یگ چیز بارز ومشترک بود وآن مبارزه با استبداد وستم بود.حال باعنایت به همین مسئله، حضرت زینب تنها انسانی تاریخی است که یگ تنه در برابر استبداد وظلم وستم ایستاد واز حریم آزادی انسان دفاع کرد .درصورتی که هیچ یگ از جهان رهبران ومردان صلح جهانی، چنان زینب، این یگانه زن قهرمان تاریخ ،باچنان دیکتاتور وانسان مستبد وقداره بندی روبرو نبودند.اما زینب این زن تنها واسیر ودر بند زنجیر ،در برابر آن شیطان دوپا یزید چنان مردانگی وغریت وحریت از خود نشان داد که شیطان را به زانو در آورد واو سر ظلت به پیشگاه زینب فرود آوردند.آری زنان مسلمان چنین رهبر وپیشوای جهان رهبری را الگودارند ودر پرتو حیات زینب می توانند زنان جهان ر هبری بار آیند وبر تا رک تاریخ عقلانی بشر رایت ظفر افرازند وجهان روح را فتح کنند وفرمان روایان قلب ها واندیشه ها باشند. پی نوشتها:1- اخبار الزینبات، ابوالحسن یحیی بن حسن علوی، ص 23. 2- خصائص زینبیه ، نورالدین جزائری . 3- فاطمة الزهرا، ص 637، نقل از عقیلة الوحی ، ص 24. 4- زندگانی حضرت زینب (س) ، ص 129، نقل از انساب الطالبین. 5- تنقیح المقال ، ج 3، ص 79. 6- زندگانی حضرت زینب ، ص 121، نقل از رساله زینبیه. 7- زندگانی حضرت زینب (س)، ص 137. 8- همان، ص 138، نقل از سنن نیشابوری. 9- سیمای حضرت زینب (س)، محمد مهدی تاج لنگرودی، ص 119. 10- همان، ص 120. 11- زینب الکبری ، علامه جعفر نقدی، صص 18-19. 12- دائرة المعارف القرن العشرین، ج 4، صص 795-796. 13- خصائص زینبیه، جزائری . 14- فاطمة الزهرا، ص 644
امام حسين ووحدت جهانی
1*امام حسين(ع)، وحدت ملي و وحدت جهاني*
2*نهضت امام حسين يكي ازمولفه هاي مهم پروسه وحدت جهاني *
3*درافغانستان قهرمان مليي كه تمام اقوام قبول داشته باشند،وجود ندارد.*
4*آياامام حسين(ع) مي تواند رسالت سرباز گمنام رابراي همه
بشريت به عهده بگيرد ؟**
5*سربازگمنام ملت ها چرا محور وحدت ملت خود مي شود ؟**
6*امام حسين وآزادي**
7*امام حسين ودموكراسي**
8*امام حسين وتروريسم**
9*امام حسين ونهضت عدم خشونت**
10*امام ورعايت حقوق بشر**
11*نهضت امام حسين ،نهضتي در قالب رقص عاشقانه است **
وحدت بر چه محوري پديد مي آيد ؟ وحدت جهاني يعني چه ؟ وحدت جهاني حداقلي يا حداكثري؟
وحدت، تعريف مشخصي ندارد ، مصداقش ،و بعبارت ديگر، متعلق وحدت متكثر ومتنوع است؛ از وحدت بين اجسام تا وحدت در هدف وعقيده را شامل مي شود و ما فعلاً وحدت در فرهنگ را كار نداريم بلكه مي خواهيم نهضت امام حسين (ع) را از منظر وحدت جهاني در عصر جهاني شدن مورد مطالعه قرار بدهيم كه اصول اين وحدت، وحدت در هدف وآرمان جنبشهاي اجتماعي و زندگي همگرايانه جمعي است .
اصولاً وحدت آنهم در قلمرو هدف وآرمانهاي اجتماعي به معناي توافق همه جانبه و صدرصد نيست. بلكه وحدت به معناي اجتماع حول و محورمشتركات ومدارا در مقابل عقايد و نظرات مقابل است .
وحدت بمعناي توافق صد در صد در نظرات و انديشه ها يك امر محال و نشدني است و اين مساله بر مي گردد به تفكيكي بودن مساله معرفت انساني وتنوع علوم انساني در مقام نظر و عمل و اين بحثي پر دامنه دار فلسفي را مي طلبد كه بايد در جايش عالمانه مورد كنكاش وپالايش قرار گيرد .
**امام حسين(ع)، وحدت ملي و وحدت جهاني**
جهان امروز كه معروف به دهكده جهاني،و جهان تساهل وتسامح مشهور است .جهان كثرت نظرات و انديشه، در عين وحدت است و وحدت جهاني مثل مبارزه با پديده تروريسم و اختلاف در عين وحدت مثل تعريف پديده تروريسم و حدود مبارزه با پديده تروريسم و همين طور وحدت نظر در اين ايده كه جهان براساس نظم نوين وعدالت مبتني بر حق مساوي همه انسانها بنا گردد و اختلاف و افتراق در تعريف و ارايه يك الگوي ملموس از نظم نوين جهاني و عدالت عام همه شمول و..... است .
اما وحدت به اين معنا كه ما انسانها با توجه به تنوع فرهنگ ها و تنوع زيست محيطي و تعدد اديان و مكاتب فلسفي، با هم يك عده ارزشهاي مشترك داريم و اين ارزشهاي مشترك مي تواند ما را حول محور خود متحد كند و زندگي مسالمت آميز را در كنار هم ميسر سازد و در عين حال كه يك عده ارزشها و باورها و عقايد ي داريم كه براي شخص ما محترم و داراي الزام اخلاقي و تعهد عقيدتي و مذهبي است، ولي از آنجا كه ما همه انسانيم و همگان مي توانند و حق دارند كه داراي چنين عقايد و انديشه و ارزشها باشند ؛همانطور كه من به عنوان يك انسان چنين هستم پس بايد چنين حقي را به ديگر هم نوعانم بدهم و در زيست جمعي با پذيرش عقايد مشترك واحترام به عقايد مخالف همديگر، تحمل همديگر را داشته باشيم .
وحدت به اين معنا هم از نظر فلسفي و معرفت شناسي قابل پذيرش و استنباط است وهم از نظر تحقق خارجي محقق شدني مي باشد .
در عصري كه ما زندگي مي كنيم وحدت به اين معنا تحقق يافته است .جهان امروز برسر بسياري از ارزشها اشتراك نظردارد وزندگي مبتني بر تساهل وتسامح را عملاًتجربه مي كند و رابطه هاي عميق فرهنگي ميان پيروان مذاهب و اديان ومکاتب فلسفي وجود دارند وهر چندوقت يکبار گردهمايي پيروان نحله هاي فكري و نظري براي دست يابي به وحدت نظر وشناخت مشترك از ارزشهاي مشترك، برگزار مي گردد.
امام حسين (ع) با آن نهضت عالي خود در اين پروسه صلح جهاني و وحدت ارزشها از جايگاه ويژه برخوردار است و اين وظيفه عالمان متعهد و رسالت بدوش حوزه هاي ديني و روشنفكران ديني و حتي ملي مذهبي ها است كه با تبيين اهداف نهضت امام حسين (ع) در اين پروسه جهاني شريک گردند.
عالمان وروشنفکران جامعه شيعه براي شرکت در اين پروسه جهاني ابتداازجامعه خودآغازکنند. ابتدابا تبيين اصول کلي نهضت امام حسين(ع) براي جامعه بزرگ امت محمدي، وحدت مذهبي را درسطح كلان جامعه اسلامي و وحدت ملي را در حوزه جغرافيا ي زيست خويش، محقق سازند. بعد همگام با عالمان وروشنفكران ديني و ملي و مذهبي از جامعه برادران و خواهران اهل سنت در پروسه صلح و وحدت جهاني و در پرتو نهضت امام حسين (ع) حضورفعال داشته باشند .
در جامعه اي مثل جامعه افغانستان امروز ما، عاشوراي امام حسين(ع) مي تواند سمپوزيسم بزرگ براي نهادينه كردن وحدت ملي و مشاركت مسالمت آميز در نوسازي افغانستان باشد واين بسته به نگرش عالمان بصير و روشنفكران آگاه جامعه ي ما،به جامعه، ونهضت امام حسين دارد.
اگر چنانچه عالمان ديني و روشنفکران آ گاه جامعه، ازنهضت امام حسين قرائت نوين، مطابق نياز و اقتضاي زمان و احساسات مذهبي وقابليت هاي رواني جامعه ي ما ارائه ندهند و عاشورا را با قرائت عالمان چهار صد سال قبل و از روي كتاب «طريق البكاء»،«خزائن الاشعار» ،«انوارالمجالس» ،«مرقات» ،«مشكات »،«گفتار وعاظ» و«منابر عاليه» به خوانش گيرند و عاشورا را با دستاوردهاي عالي علوم انساني چون« جامعه شناسي »،«فلسفه سياست» ،« فلسفه تاريخ»....... باز خواني نكنند عاشورا نه تنها مجمع الجزاير وحدت ودانشگاه بزرگ براي تعيُن دموكراسي اسلامي نخواهد بود بلكه عاشورا بزرگترين بهانه براي ايجاد اختلاف مذهبي وتفرق ملي خواهد بود .چنانكه قبل از اين شاهد آن بوده ايم وشبهه قاره هند نمونه روشن هردو مطلب است .
**نهضت امام حسين يكي از مولفه هاي مهم پروسه وحدت جهاني **
نهضت امام حسين يكي از مولفه هاي مهم پروسه وحدت جهاني در جهان عاري از خشونت است . همچنانكه در قطعه ي از كره زمين به نام هندوستان اين مساله تكرار شد و تجربه عالي و ارزنده اي است براي محقق شدن آن در سطح كلان جهان. در نهضت استقلال هند به رهبري مهاتما گاندي مرد صلح سبز و نهضت عدم خشونت، نهضت امام حسين توانست جامعه ي معروف به هفتادو دو ملت را حول محور آزادي، متحد سازد و امروز مي تواند جهان را حول محور هاي ارزشي و كرامت ذاتي انساني متحد سازد چرا كه جهان عصر ما، جهان ارزشهاي مشترك انسانها و وحدت بشر است وتنها شخصي كه بتواند تمام بشر را حول محور خود وحدت بخشد، جز امام حسين (ع) هيچ فرد ديگري را در تاريخ سراغ نداريم .
چراكه شماروي هر قهرمان مليي كه انگشت بگزاريد مي بينيد كه يك قهرمان فقط براي مليت و مردم خود است.چون يك قهرمان ملي اگرخدمتي براي مردم ومليت خود انجام داده، نسبت به مردم ديگر و مليت ديگر ستم وخيانت كرده اند براي همين است كه قهرمان مليي يك كشور، بزرگ ترين دشمن ستمگر نسبت به ملت ديگر است .مخصوصا در جوامع كثير المليت، قهرمان ملي كه تمام اقوام در قهرمان ملي بودن او اشتراك نظر وعقيده داشته باشند يا اصلا وجود ندارد و اگر دارد جزء استثنا هاي تاريخ است.
**درافغانستان قهرمان مليي كه تمام اقوام قبول داشته باشند،
وجود ندارد.**
در جامعه خودمان افغانستان، قهرمان مليي كه تمام اقوام قبول داشته باشند وجود ندارد، فرمانده مشهور تاجيك تبار، مرحوم احمد شاه مسعود براي قوم برادر تاجيك يك قهرمان ملي محسوب ميشود. اما احمد شاه مسعود نسبت به اقوام هزاره ،پشتو وازبك، بزرگترين ستمها را روا داشت. اگر امروز چند تفنگ سالار او را بعنوان قهرمان ملي علم كنند وتحت اين عنوان تمام جنايات غير بشري او وخود را چند روزي ازاذهان دور نگهدارنداما روزي تاريخ قضاوت خواهد كرد كه تمام بد بختي افغانستان
محصول انحصار طلبي احمد شاه مسعود است .
يا شهيد مزاري براي جامعه هزاره يك قهرمان ملي و رهبركاريز ماتيك بود وهست آيا براي ديگر اقوام نيز چنين است؟ مطلقاً نه ،زيرا قوم پشتو وتاجيک نيز اورا ستمگري براي خودمي دانند.
**سربازگمنام ملت ها چرا محور وحدت ملت خود مي شود ؟**
البته اين مساله مساله اي جهاني است يعني شما كمتر قهرمان مليي را مي شناسيد كه تمام ملت آن را بعنوان قهرمان ملي تمجيد وتكريم كنند. لذا در جهان رسم است كه يك سرباز گمنام رابه عنوان هويت ملي برمي گزينند و اومحور وحدت تمام اقوام ساكن درکشور مي شود.
سربازگمنام ملت ها چرا محور وحدت ملت خود مي شود؟ براي اينكه او با فداكاري و ايثار جان خود از حريت، كرامت انساني، آزادي انساني و استقلال اراده ي افراد ملت خود پاسداري كرده اند .
آياامام حسين(ع) مي تواند رسالت سرباز گمنام را براي همه بشريت به عهده بگيرد ؟
پس آياامام حسين(ع) مي تواند رسالت سرباز گمنام را براي همه بشريت به عهده بگيرد ؟جواب مثبت است وامام حسين مي تواند سرباز گمنام تمام ملت هاو اديان باشد.
امام حسين نيز با قرباني كردن خاندان و جان خويش ،مرزبان كرامت ذاتي انسان وآزادي برين همه ي انسان ها است نه تنها شهيد يك فرقه بنام شيعه ويا ديني بنام اسلام ،بلكه حسين شهيد راه آزادي برين ، و «حيات معقول» انسان است .
امام حسين با يزيد نه بعنوان يك شخص ويك فرمان رواي رقيب جنگيد بلكه او مبارزه اش با يزيد بر اساس ارزش هاي والاي الهي وحقوق اساسي بشري بود . براي همين است كه تنها امام حسين مي تواند قطب وحدت جهاني باشد .واين بعد از آن روشن خواهد شد كه ما نهضت امام حسين را با آموزه ها و دست آوردهاي نظري و عملي فلسفه تاريخ ،جامعه شناسي ،فلسفه سياست ،فلسفه جغرافياي اقتصاد به بازخواني
بپردازيم.
دوم اينكه ما خواسته اساسي جهان و ارزشهاي مشترك جهان را باز كاوي كنيم ونهضت امام حسين را با توجه به آن ايده ها و ارزشهاي مشترك كه هم مورد مطالعه قرار دهيم و هم ايده هاي مشترك جهاني را با اهداف نهضت امام حسين مطابقه سازي كنيم و اگر چنين كنيم روشن خواهد شد كه امام حسين (ع) همان شهيد بين الملل وبين الاديان به معناي واقعي كلمه است و اين رسالت عالمان روشنفكر وروشنفكران عالم است كه بر شانه هاي ايمان ديني و تعهد مكتبي ومسئوليت وعرق ملي خويشتن علم تعهد و دانايي بر افرازند واين نهضت را بعنوان يكي از عوامل جهاني شدن به جهان باز شناسي كنند تا در پرتو اين نهضت، عزت ملي وكرامت انساني وتعالي ديني امت اسلامي وافغاني خويش را باز يابيم.
اكنون به ارائه نمونه هاي از اين مؤلفه هاي وحدت جهاني در نهضت اما م حسين مي پردازيم.
1- آزادي
آزادي از جمله مؤلفه هاي وحدت جهاني است.اين واژه از آن واژه هاي است كه قدمت تاريخيش به قد مت وبلنداي تاريخ آفرينش انسان مي باشد .وبه همين علت ،تاريخ بلند بالااي دارد ودر هر برهه از تاريخ ودر هر قطعه از جغرافيا لباس ديگر بر تن كرده وبه دلبري پرداخته است. بگونه اي كه اگر سخن از آزادي گفته شود بايد پر سيد كدام آزادي؟آزادي د ر چه محدوده اي جغرافيا؟آزادي در قلمرو كدام دين؟آزادي با تفسير كدام نحله ي كلامي؟آزادي باتبيين كدام مكتب فلسفي؟آزادي در كدام برهه از تاريخ عقلاني واجتماعي بشر؟.... اما باهمه ي اين تنوع بياني ،اين واژه از آن واژه هاي است كه هرگز از قاموس بشريت حذف نشده ونخواهد شد.
اين واژه ي آزادي از واژه هايي است كه در جنگ وصلح محور وحدت بوده است .به همان ميزان وحدُت وشدُت كه در هنگام صلح محور وحدت بوده اند به همان ميزان و،حدُت وشدُت محور جنگ سالاران و... هم بوده است .به بيان ديگر اين كه اگر مصلحان بشر ،با تمسك به آزادي وحرمت نهادن به پاسداشت آزادي گرد هم مي آمدند وپيمان مقدس صلح را امضاء مي كردند ونجات بشر را از چنگ ديو آختاپوسي جنگ (اين واژه چندش آور) ،تضمين مي كردند.
جنگ سالاران هم با تمسك به اين واژه مقدس وبنام حرمت نهادن به پاسداشت اين هديه الهي، انسان را در برابر انساني ديگر به قتل وكشتار وا مي داشتند تا او به زعم خود براي پاسداشت اين واژه مقدس تفنگ بر دوش گيرد ،برادر هم سر نوشت خود را كه نمي شناسد بكشد واز همين جا است كه شهيد دكتر علي شريعتي مي گفت :
ما با كساني مي جنگيديم كه همديگر را نمي شناختيم براي كساني كه همديگر را مي شناختند وبا هم روي يك ميز مي نشستند وچاي نوش جان مي كردند(آري اين چنين بود اي برادر «نقل بمعنا»)
بحر حال واژه ي آزادي در عيني كه تعاريف تو در تو وپرلايه اي كه دارد ،همگان آن را قبول دارند وبر محور آن به گفت وگو مي پردازند.
در نهضت امام حسين (ع)آزادي از محوري ترين مؤلفه هاي قيام است واين نهضت دوام وقوامش در همين مؤلفه است .اگر مي بينيم نهضت امام حسين فرازماني وفرا ملي ومذهبي است ،در همين مؤلفه آزادي است .
اگر گاندي رهبر هند مي گفت اگر ما مي خواهيم ملتي آزاد داشته باشيم همان راهي را بپيماييم كه حسين ويارانش پيمود ومن چيزي تازه به ملتم تقديم نكردم وآنچه را كه به ملتم تقديم كردم نتيجه مطالعه من از زندگي قهرمانان كر بلا است.
گاندي نه مذهب حسين را داشت ونه از نظر مليت تعلق عاطفي به حسين دارد .آنچه كه گاندي را وامي دارد كه از نهضت حسين به عظمت ياد كند واين نهضت را سر مشق خود قرار دهد؛ همين مؤلفه آزادي در نهضت امام حسين است .
گفتيم نهضت امام حسين نهضت آزادي بود نه يك نهضت صرفا مذهبي وملي .مبارزه امام حسين با يزيد بعنوان يك فرد ويك رهبر ملت خاص نبود. بلكه حسين از آن نظر با يزيد به مبارزه بر خاست كه يزيد امت اسلامي را به بندگي وبر دگي خويش فرامي خواند وآزادي هاي اوليه وآزادي بشري انسان هارا به حراج گذاشته بود .حسين براي همين با او به مبارزه بر خاست.اگر يزيد به آزادي هاي اساسي امت اسلامي دست درازي نمي كرد وحقوق اساسي آنان را ناديده نمي گرفت حسين با يزيدبه مبارزه سرخ نمي پرداخت بلكه ممكن بود از راه امر به معروف متعارف به نصيحت وار شاد ايشان مي پرداخت ؛چنان كه پدر امام حسين ،امام علي ،هم در دوران خليفه ثلاث همين منش را داشت وهر گز دست به شمشير نبرد.هرجا كه خلافي مي ديد به نصيحت وارشاد ايشان برمي خاست .
پس حسين كه فر زند اين چنين انساني است نمي توانست با يزيد به جنگ بر خيزد مگر اين كه يزيد از حد متعارف پارا فراتر گذاشته و به حقوق اساسي امت تجاوز كرده است ودر تعدي وتجاوز تا به آنجا پيش رفته است كه هيچ نصيحت وارشادي را نمي پذيرد ودر نتيجه راهي جز مبارزه سرخ باقي نمانده است.
پس نهضت حسين نهضت آزادي بود واين آزادي محور وحدت بشر در همه ي زمان ها ومكان ها مي باشد صرف نظر از اين كه داراي چه مذهب وفرهنگي باشد.
در كلام خود حسين اين مؤلفه ي آزادي وحريت دردو جا از همه روشنتر بيان شده است ،يكي آنجا كه علت بيعت نكردن وقيام خود با يزيد را بيان مي كند مي گويد« ألا وانُ الدُعي ابن الدُعي قد ركز بين اثنتين:بين السلُةوالذلُةوهيهاة منا الذُلُة ابي الله ذلك ورسوله والمومنون وجدود طهرت وحجورطابت،أن نؤثرطعةاللئام علي مصا رع الكريم«بحارالانوار ج45 ص83»» هان اي امت اسلامي بدانيد وآگاه باشيد : مرا زنازاده فرزند زنا زاده به بيعت فرا خوانده است و مرا ميان آزادگي وذلت مخير كرده است كه اگر آزادگي بر گزينم بايد از شهادت استقبال كنم واگر ذلت را بر گزينم وزندگي روز مرگي را در كنار چون اوادامه دهم بايد با او بيعت كنم .اما شما اي امت اسلامي وهمه ي انسان ها در همه ي زمان ها ومكان ها بدانيد وآگا ه باشيد : هيات كه من تن به ذلت دهم وخدا ورسولش ومؤمنان ودامن هاي كه من در آن تربيت يافته ام به من اجازه نمي دهند دست ذلت به سوي او دراز كنم وسنت ذلت پذيري را به ياد گار گزارم يعني من كه در دامان انسان هاي آزاده ومتعالي بزرگ شده ام نمي توانم با رذل فرزند رذل ،بيعت كنم.
اين جا حسين فلسفه ي قيام خود در برابر يزيد را همان آزادي وحريت وتعالي اخلاقي بيان مي كند .مولفه اي كه نه زمان مي شناسد ونه مكان مي پذيرد ونه در تنگناي جغرافياي مي گنجد ونه رنگ دين ومذهب خاصي را بر مي دارد.
در جاي ديگر آنجا بود كه حراميان يزيدي بعد از شهادت ياران حسين كه هنوز حسين رمقي در تن داشت ،به سمت خيام حسين حمله كردند.وقتي حسين اين منظره را ديد فرياد زد:
«كه اگر دين نداريد لا اقل آزاده باشيد.»
اين فراز از سخن حسين بيان گر اين نكته است كه يزيديان از دين بويي نبرده بودند وحسين آنان را به فطرت انساني آنان ار جاع مي دهد كه همان آزادي رها از هر رنگ وتعلق ديني وملي باشد.
آري اين همان آزادي انسان است ،مؤلفه ي وحدت انسان ها در همه ي زمان ها ومكان ها وفراتر از هر انديشه ومكتبي.
امام حسين ووحدت جهانی بخش دوم
د
2- دموكراسي
از ديگر مؤلفه هاي جهاني شدن ،انديشه ي دموكراسي است.اگر چه دموكراسي به اندازه ي واژه ي آزادي قدمت تاريخي ندارد اما مثل آزادي مورد قبول عام است ومانند آزادي تعريف هاي پرلايه وپرگره دارد.
صرف نظر از اين كه كدام تعريف از دموراسي را قبول داشته باشيم واز نظر فلسفي دموكراسي واقعيت دارد يا نه؟ واگر دموكراسي واقعيت خارجي پيداكند با لبراليسم وآزادي درتعامل خواهد ويا در تقابل وتضاد؟
اين مسئله قبول عام يافته است كه زير بناي يك جامعه ي قانون مند دموكراسي است.حال اين دموكراسي چه نوعي از دموكراسي باشد ؟از همين جااست كه بگو مگو در باره ي دموكراسي به صورت نفي واثبات آغاز مي شود وهر نحله ي فكري براي اثبات دموكراسي مورد نظرخودبه نفي دموكراسي مقبول طرف مقابل مي پردارد.
اما همه در يك نقطه اشراك نظر دارند وآن اين كه دموكراسي يعني حكومت مردم بر مردم وحكومت بر اساس انتخابات ورأي اكثريت باشد .وفصل مقوم دموكراسي آزادي در انتخاب كردن وانتخاب شدن است.
اين تعريف عام از دموكراسي با نهضت امام حسين قابل جمع است ونهضت امام حسين را با اين ديد از دموكراسي مورد مطالعه قراردادن مي تواند محور وحدت در عصر جهاني شدن باشد.
چنان كه امام حسين با يزيد از آن نظر به نبرد پرداخت كه يزيد بر اساس انتخاب آزاد (ولو انتخاب بر اساس انتخاب از طريق اجماع سران طايفه وبزرگان وريش سفيدان)برگزيده نشد بلكه بر اساس وراثت اليگاريشي وسلطنتي از نو ع ديكتاتوري عريان بر امت اسلامي قدرت مي راند.
يزيد در اين حكومت وفرمان روايي، تمام حقوق مدني امت اسلامي را از امت اسلامي گرفته بود وامت اسلامي هيچگونه مشاركتي در اداره حكومت نداشتندوحكومت راني يزيد چنان خشن وبي پرده بود كه هيچ كس را ياراي آن نبود كه زبان به نصيحت گشايد تا چه رسد كه از سياست هاي غير بشري يزيد وعمالش به انتقاد بر خيزد واز حكومت باز خواست كنند .واين روش يزيد بر خلاف سيره ي تمام صحابه ي رسول خدا وخلفاي بعد از رسول خدا بود .
در زمان خليفه اول ودوم آزادي هاي اساسي به قدر ي محترم بود كه هر كس آزادانه از شخص خليفه انتقاد مي كردند .چنان كه تاريخ از رفتار خليفه دوم اين گونه روايت مي كند كه :روزي خليفه با پيراهن بلند به نماز جمعه آمد وناگهان يكي از ميان جمع بر خاست وشمشيرش را از غلاف بيرون آورد ،خطاب به خليفه گفت:
هان اي خليفه دزد هم شده اي؟اين پيراهن بلند را از كجا آورده اي ؟در حالي كه امت اسلامي جامه هاي كوتاه دارند وتو كه قدت از همه بلندتر است باپيراهن بلند در نماز جمعه حاضر مي شويد؟مگر سهم ما از بيت المال يكسان نيست؟پس اين بلندي جامه ات را از كجا آورده ايد.؟
خليه ي دوم نه تنها او را مورد غضب وشماتت قرار نداد بلكه گفت اين بلندي جامه من سهم فرزندم عبدالله است .وبراي اثبات حرف خود دوشاهد از غير اقارب خود اقامه كرد وبعد به امت اسلامي رو كرد وگفت :
اگر من پا را كج گزارم وكج شوم چه مي كنيد؟جواب شنيد كه:با اين شمشير كجي خليفه را راست مي كنيم.وخليفه از شنيدن اين جواب، خدا را شكر كرد كه هنوز در ميان امت اسلامي كساني هست كه ....
اما يزيد بر خلاف سيره ي خلفا عمل مي كرد وامت اسلامي حق هيچگونه اعتراضي را نداشتند . كه براي مطالعه عصر يزيد ،بايدبه تاريخ مراجعه كردواين مقاله بناي پرداختن تفصيلي به اين مقوله را ندارد .
پس نهضت امام حسين براي استقرار دموكراسي در جامعه بود واين نظريه مبتني بر دلايلي از سخنان امام حسين واسناد تاريخي است:
1- امام حسين در فرازي از وصيت نامه خود اينگونه آورده است :
اني لم اخرج اشرا ولابطراولاظالماولا مفسدا،وانماخرجت لطلب الاصلاح في امة جدي ،اريد ان آمر بالمعروف وانهي عن المنكر....«حياةالامام الحسين بن علي،القرشي ج2،ص288»
من از روي هوس وسركشي وستمگري قيام نكردم،فقط براي اصلاح امور امت جدم به پا خاستم وتصميم دارم به نيكي ها فرمان دهم واز بدي ها بازدارم.
امام حسين در اين فراز از وصيت نامه ،فلسفه ي قيام خود را امر به معروف ونهي منكر بر مي شمارد.
امر به معروف ونهي از منكر از جمله آياتي است كه در مناسبت هاي متناسب در قرآن تكرار شده است ودر حقيقت اين آيات قر آن مانيفيست دموكراسي در نظام فلسفه ي سياسي اسلام است.
حضرت آيت الله العظمي منتظري در كتاب «ديدگاه» و«حكومت ديني وحقوق انسان»از همين آيه اصل تشكل هاي صنفي وتأسيس احزاب را استنباط كرده است .«حكومت ديني وحقوق انسان،ص14،133،158»
به عبارت ديگر اين آيات دلالت بر چند مطلب دارد:
1- اصل آزادي اجتماعي2- اصل مشروع بودن تشكل هاي صنفي3- مشروعيت تشكيل احزاب4- ولايت ارشادي زنان بر مردان وتساوي زن ومرد درامركردن به معروف ونهي كردن از منكر در جامعه.
اين چهار اصل از مؤلفه هاي مقوم دموكراسي مي باشد.
پس طبق اين فرازي از وصيت نامه، امام حسين به مؤلفه هاي دموكراسي اشاره شده وامام حسين نهضت خود را براي استقرار دموكراسي بر مي شمارد.
2- اسناد تاريخي در باره نهضت امام حسين حكايت از آن دارد كه مردم از حكومت يزيد ناراضي بودند وبراي تغيير اين حكومت از امام حسين ياري خواسته اند وامام حسين در پاسخ آنان ابتدا سفيراني را براي تبيين نهضت به اطراف واكناف قلمرو نفوذ اسلام مي فرستد ونامه هايي را به سران قبايل وشهر ها روانه مي كند .
اين كار حسين نشان مي دهد كه حسين بر اساس خواسته ي شخصي ورقابت در قدرت عليه يزيد قيام نكرده است بلكه بنا به خواهش امت وبراي استقرار يك حكومت انتخابي(باروش انتخاب متعارف آن زمان) وقانوني قيام كرده است .اين همان چيزي است كه مؤلفه ي اساسي دموكراسي در عصر جهاني شدن مي باشد.
3- **امام حسين وتروريسم**
تروريسم از جمله واژه هاي نوبنياد ي است كه تازه وارد فرهنگ فلسفه ي سياست وجامعه شناسي شده است .اما در دهه ها ي اخير پديده تروريسم چنان جهان گير شده است كه وحدت جهاني حول محور مبارزه با تروريسم پديد آمده است.
اما تعريف تروريسم چيست؟وچه ناهنجاريي اجتماعي تروريسم مي باشد؟تمايز تروريسم از نهضت هاي آزادي بخش چيست؟يك ناهنجاري اجتماعي داراي چه مؤلفه هايي باشد تا اورا يك پديده تروريسم ناميد؟ اين ها سؤال هايي است كه پرداختن به يكايك آنها وكالبد شكافي اين مؤلفه ها فرصت فراخ دامن مي طلبد ونياز مراجعه به منابع بسياري از علوم سياسي وجامعه شناسي دارد كه با يد درجايش بدان عالمانه پرداخته شود.
آنچه كه مسلم است اين است كه تروريسم در جهان امروز(با همه فراز وفروطش)منفور جهان است وهيچ انساني از تروريسم به نيكي ياد نمي كنند وهمان هايي كه بعنوان تروريسم ناميده مي شود ،خود از اين نام گزاري تبري مي جويد وتروريسم رامحكوم مي كنند.
حال كاري به اين نداريم كه مدعيان تروريسم در ادعاي خود صادق هستند يانه ؟بلكه مي خواهيم به اين نكته اشاره كنم كه نهضت امام حسين اگر محور وحدت جهاني است ويكي از مؤلفه هاي بسيار اساسي ومحوري وحدت جهان امروز مبارزه با تروريسم است .آيا نهضت امام حسين در اين رابطه مي تواند راه كاري را به ما بدهد؟آيا در نهضت امام حسين تروريسم مشروعيت دارد يانه؟وامام حسين نهضتش با پديده تروريسم مواجه شد يانه؟وخود امام حسين مي توانست از مؤلفه هاي ترور استفاده كند ونكرد؟
اين كه از نهضت امام چه راه كاري را مي توان براي مبارزه با تروريسم ارائه داد وآيا اين كار شدني هست يانه؟اين كمترين بنده ي خدا نمي توانم سخني نفيا واثباتا بگويم .اميد است جوانمردي دراين وادي قلم زند وما را از انديشه خود بهره مند سازد.
اما اين كه در نهضت امام حسين تروريسم مشروعيت دارد يانه ؟واگر ندارد چرا بعضي از گروه هاي تروريسم عمليات تروريستي خودرا عمل شهادت طلبانه از نوع شهادت طلبي حسيني مي دانند؟
جواب از سؤال اول
تروريسم در نهضت اما م حسين مشروعيت ندارد به دو نمونه اشاره مي كنيم:
1- هنگامي كه والي مدينه امام حسين را براي شنيدن نامه يزيد به دار العماره اش فراخواند امام حسين مي توانست دو كار بكند كه منجر به ترور والي مدينه گردد:1- والي مدينه رابه منزلش دعوت كند وكسي را براي ترور والي بر سر راهش گمارد.امام حسين اين كار را نكرد.2-والي مدينه امام حسين راشبانه به دارالعماره دعوت كرده بود واما م حسين مي توانست از اين فرصت استفاده كند واو را به قتل رساند .امام اين كار رانكرد.
2- سفير امام حسين ،مسلم ابن عقيل ،در كوفه مهمان هاني بود وعبيد الله ابن زياد به خانه هاني آمد. بعضي ها،ترور عبيد الله ابن زياد را به مسلم، پيشنهادكردند اما مسلم اين پيشتهاد را نپذيرفت ودر جواب گفت:
«ان الا يمان قيد الفتك ولايفتك مسلم»ايمان قيد وبندي است در دست وپاي مؤمن،تا كسي را با حيله ومكر به قتل نرساند.
البته نمونه هاي ديگر هم در نهضت امام حسين وجود دارد كه عمل تروريستي رانا مشروع مي داند واز همه روشنتر حيات تربيتي حسين است كه به او اجازه عمل قبيح چون ترور را نمي دهد. همان كه خود امام حسين در بيان علت بيعت نكردن خود با يزيد فرمود:
وجدود طهرت وحجورطابت،أن نؤثرطاعةاللئام علي مصا رع الكريم«بحارالانوار ج45 ص83»
من در داماني تربيت يافته ام كه به من اجازه نمي دهد تن به ذلت دهم .همين تربيت ودامن به حسين اجازه نمي دهد كه دست به ترور زند ويا به پيروانش اجازه ترور دهد.
جواب سؤال دوم
آنچه در جهان امروز ترور ناميده مي شود به دو بخش تقسيم مي گردد: 1- عمل عده اي از ناراضيان از وضع جامعه هستند كه براي دست يابي به خواسته هاي شخصي ويا گروهي ويا خواسته هاي آرماني وديني دست به كشتار عامه مردم ويا سران حكومت ها مي زنند وبراي رسيدن به مقصود خود از هيچ كاري دريغ نمي كنند .از بمب گذاري در اماكن عمومي ووسايل ارتباط جمعي ووسايل نقليه عمومي گرفته تا آتش سوزي بازارواماكن مقدس ودولتي ...
اين عمل از هر كسي با هر انگيزه كه باشد يك عمل تروريستي است واز نظر هرانساني آزاده محكوم مي باشد.
نهضت امام حسين با همين نوع ار عمل تروريستي، سر سازش ندارد .حال مجري اين عمل :شيعه ياسني ،مسلمان يا غير مسلمان، القاعده ياحزب الله ،عرب باشد يا عجم ،امريكايي باشد يااروپايي وروسي، هر كه مي خواهد باشند.
3- نهضت هاي آزاد ي بخش مثل نهضت مردم فلسطين ومقاومت لبنان است كه در ادبيات سياسي امروز اين نهضت ها هم از طرف قدرت هاي استكباري تروريسم ناميده مي شود.اين نوع نهضت هاي آزادي بخش كه براي احقاق حقوق وكرامت انساني خود مبارزه مي كنند .بهيچ وجه تروريسم نيست .يعني نهضتي باشد كه براي احقاق حقوق بشري خود دست به قيام مي زنند حال اين نهضت را هر كسي با هر دين ومذهبي رهبري كنند در زمره عمل تروريستي قرار نمي گيرد.
شرط اساسي در اين نهضت ها اين است كه براي باز پس گيري حقوق اساسي وكرامت انساني وسعادت اجتماعي وآزادي خود از چنگ غاصبان وغارت گران باشد.
پس بنا بر اين نهضت امام حسين اگر در انديشه وعمل رهبران اين گونه نهضت ها تجلي كرد وشهادت طلبي اين مجاهدان نه عمل تروريستي است ونه با نهضت امام حسين تضاد ونا ساز گاري دارد.
4- امام حسين ونهضت عدم خشونت
نهضت عدم خشونت ،همزمان با نهضت گاندي رهبر مردم هند وارد ادبيات سياسي شد وامروزه جنبش هايي كه از راهاي مسالمت آميز وقانوني دست به اعتراض مي زنند وخواهان تغيير وضعيت موجود ويا لغو بعضي از قوانين مدني اند ،در رديف نهضت هاي عدم خشونت قرار مي گيرد .
نمونه هاي عيني اين نهضت را مي توان چنين خلاصه فهرست كرد:نهضت مردمي گاندي،راه پيمايي تاريخي خلق چين به رهبري مائو،شناي تاريخي فيدل كاسترو رهبر مردمي كوبا ونجات اين ملت از چنگ استعمار،نهضت امام خميني در برابر رژيم دست نشانده امريكا در ايران،مبارزه دايالاما رهبر بودائيهاي تبت ،سكوت مادر تيرزا ورهبري آيت الله العظمي سيستاني را نامبرد.
اكنون جهان امروز به سمت جهاني شدن نهضت هاي عدم خشونت حركت مي كندونهضت هايي از اين دست از نظر همه ي عقلاي جهان مورد احترام وتاييد مي باشد.
نهضت امام حسين نمونه ي كامل از اين نوع نهضت عدم خشونت است:
امام حسين نهضت خود را از مدينه آغاز كرد اماچگونگي آغاز اين نهضت نشان مي دهد كه امام حسين نهضتش را بر مبناي عدم خشونت آغاز كرد.چراكه امام حسين در مدينه از چنان جايگاه اجتماعيي بر خوردار بود كه بتواندوالي مدينه را بكشد وحكومت تشكيل دهد واز همان مدينه گام بگام به سوي مقر حكومت يزيد در دمشق پيش روي كند.اماا مام حسين چنين نكرد بلكه مدينه رابا خانواده وكودكان ترك نمود واز مدينه تا مكه را پياده پيمود وهر گز بخود حالت جنگي نگرفت.
مشخص است كه حاكم مدينه بعد از آن كه حسين بيعت نكرد ومدينه را به مقصد مكه ترك كرد ،اين گزارش را به مقر حكومت داده باشد وحكومت يزيد هم مي دانست كه حسين مدينه رابه مقصدمكه براي تفرج ترك نكرده است .بر اي همين بود كه يزيد جمعي را مامور كرد كه در فرصت مناسب حسين رامرموزانه ترور كنند واز اين ترور به نفع يزيد واستحكام پايه هاي حكومت يزيد استفاده كنند.
اما امام حسين با توجه به ماهيت يزيد واقتضاي زمان به گونه اي حركت كرد وموضع گيري نمو د كه عمال يزيد هرگز موفق به ترور مرموزانه امام حسين نشد.
امام حسين از مدينه تا مكه به شيوه اي راه پيمود كه هم حالت اعتراض وقيام عليه حكومت داشت وهم هيچ گونه بهانه اي بدست دشمن نداد تا او را در ميانه راه نابود كند .چون امام حسين مدينه را با سپاهي از مردان جنگي ترك نكرد بلكه همراه زنان وكودكان ودر حالت عادي مدينه را ترك كرد.
اما اين گونه ترك كردن بسيار زيركانه وبرنامه ريزي شده بود .بگونه ا ي كه امام حسين سران وبزرگان مدينه را ديدار وملاقات كرد واصل نهضت خود عليه حكومت وقت را با آنان در ميان نهاد واين در ميان نهادن راز قيام را از دشمن پوشيده نگهداشت ودشمن نتوانست مجوزي عليه حسين تدارك ببيند تا او را در ميانه راه ويا در همان مدينه بعنوان يك فردي ياغي به قتل رساند ويا مردم را عليه او تحريك كند.
پس مي بينيم كه حسين نهضت خود را با استراتيژي نهضت عدم خشونت آغار مي كند.آغازي كه هر فردي آگاه به مسائل روز مي داند كه اين حركت امام در اعتراض به وضع حاكم وسياست حكومت زمان است .ولي حسين اين آغاز را بگونه اي طراحي مي كند كه هم نهضت باشد عليه حكومت وهم حكومت نتواند اين حركت را يك حركت حكومت بر انداز بنامدو مردم را عليه او تحريك كند تا كمر به قتل حسين بندند .
وقتي حسين وارد مكه مي شود چند ماهي در مكه مي ماند .در اين مدت بسياري از ناراضيان از حكومت يزيد مثل عبدالله زبير وعبدالله عمر نيز در مكه مي آيند . امام حسين با اين افراد وسران طوايف واقوام پر نفوذ عرب ديدار مي كند وقصد خود مبني بر قيام عليه حكومت يزيد را با آن ها در ميان مي نهد.اين وضع ادامه مي يابد تااين كه موسم حج فرامي رسد وحجاج امت اسلامي از سراسر قلمرو حكومت به مكه مي آيند.
حسين از اين فر صت جهت روشن كردن مردم وتشريح بدعتي كه در ميان امت اسلامي پديد آمده است وحكومت اسلامي از حالت انتخابي ومشروعيت مردمي وديني خارج شده وبه حكومت اليگاريشي وموروثي وسلطنتي بدل شده است؛استفاده مي كند.
از آنجايي كه در ميان حجاج بزرگاني از صحابه وتابعين حضور داشتند وحسين را بعنوان نوه رسول خدا مورد احترام قرار مي دادند . در اين موسم حج ،نوه رسول خدا را در ميان خود مي ديدند ،جهت شنيدن سخن رسول خدا از زبان حسين به ديدار حسين مي رفتند.
اين گونه بودكه حجاج گروه گروه به ديدار حسين مي شتافتند وحسين هم اصل مقصد خود را بي پرده با آنان در ميان مي نهاد.
چنين بود كه حكومت يزيد برنامه اي بسيار زيركانه اي را طراحي كرد وآن ترور امام حسين در حين اداء مراسم حج بود .تاازازدحام جمعيت در پيرامون امام حسين استفاده نموده امام حسين را ترور كنند وخاندان بني هاشم را به بهانه ي اين كه ازحسين ناراضي بوده وحسين را به قتل رسانده اند؛ به بهانه خون خواهي نوه رسول خدا به قلع وقمع بني هاشم پردازد .واز طرف ديگر سران ناراضي از حكومت مثل عبدالله ابن زبيروعبدالله ابن عمر را به اين تهمت كه اين ها خواهان خلافت هستند وحسين آنان را در اين مقصد شوم همراهي نكرد ،اينان حسين را به قتل رساندند،آنان را بطور محرمانه اعدام كند واين گونه هم حسين را بدون پيامد منفي از بين ببرد وهم طايفه پرنفوذ بني هاشم را قلع وقمع كند وهم سران بالقوه ناراضيان حكومت را از سر راه بر دارند.
اما امام حسين بر اساس موهيبت الهي وتدبير سياسي كه داشت از اين طرح يزيد آگاه شد .لذا تدبير را در اين ديد كه تنها راهي كه بتواند از اين طوطئه بگونه ي بسيار عالمانه وثمر بخش نجات پيداكرد در اين است كه حج را نيمه تمام گزارد ودر نيم روز روشن موسم حج را ترك كند وبه همه اعلام كند كه من فردا به سمت عراق حركت مي كنم وهر كس خواهان شهادت در راه خدا است باماهمراه شود.
اين گونه بود كه حسين نهضت عدم خشونت خود را كه از مدينه آغاز كرده بود از مكه ادامه داد وباز بايك عده زن وبجه ادامه داد نه با مردان جنگي مجهز به سلاح رزم.چراكه اين نهضت از آغاز يك نهضت عدم خشونت بود.
امام حسين در طول راه مكه تا صحراي كربلا نيز سياست عدم خشونت را در پيش گرفت .بر عكس حسين ،يزيد تمام راه هاي منتهي به كربلا را بست وهر كسي راكه در اين مسير مي يافت دست گير كرده بعد از شكنجه باخشونت غير بشري به دار مي آويخت.
نمونه ي كامل از سياست عدم خشونت امام را در دو جا بسيار روشن وملموس مي بينيم1- هنگامي كه حرابن رياحي راه را بر حسين بست ،حسين مي توانست حر،وسپاهش را در جا قلع وقمع كند.امام اين كاررا نكرد بلكه باحر به مذاكره پرداخت واين سياست عدم خشونت حسين تا آنجا ادامه يافت كه حر با سپاهش پشت سر امام حسين به نماز مي استادند.
2 نمونه ي ديگر از سياست عدم خشونت امام حسين در شب وروز عاشورا بود كه امام حسين تا آخرين لحظه به مذاكره وسياست عدم خشونت پاي بند بود .
نمونه ي كامل تر از سياست عدم خشونت امام حسين در روز عاشورا اين است كه امام حسين جنگ را آغاز نكرد ووقتي سپاه حكومت يزيد جنگ را رسما آغاز كردند امام حسين بر اساس دفاع مشروع صيانت ذات وكرامت انساني به دفاع پرداخت .
اما آنطرف قضيه كه دشمن امام حسين باشد ،ددمنشي وسبعيت چنان عريان است كه تاريخ نمونه ي آن را كمتر سراغ دارد:از قطعه قطعه كردن شهيدان تا اسب تاختن بر پيكر شهيدان وآتش زدن خيمه ها وبه زنجيركشيدن زنان وكودكان ...
آيااين همه نرمش حسين وآن همه ددمنشي دشمن حسين راجز نهضت عدم خشونت ديگر چه مي توان ناميد؟اگر جهان امروز بدنبال رهبري است كه نهضت عدم خشونت را رهبري كرده باشد وبراي همه ي انسان ها درهمه ي زمان ها الگو واسوه با شد، تاريخ چه كسي را بهتر از حسين سراغ دارد؟رهبري كه قيام ونهضتش چنان بي غل وغش وفقط براي پاسداشت كرامت انساني باشد؛غير از حسين چه كسي مي تواند باشد؟
5- امام ورعايت حقوق بشر
از مسائلي كه در عصر جهاني شدن ، محور وحدت است حقوق بشر ومسائل پيرامون حقوق بشرمي باشد.
يكي از عمده مسائلي كه در زير مجموعه مسائل حقوق بشر قرار دارد مسئله رعايت حقوق بشر در هنگام جنگ است .
نمي خواهم مواد كنوانسيون ژنو وكنوانسيون هاي مربوط به اين مسئله رادر اينجا بيا ورم وبه تجزيه وتحليل آن بي پردازم.بلكه بنا بر آن است كه نمونه هاي گويا از رعايت حقوق بشر را در رفتار امام حسين جست و جو كنيم كه اينك نمونه ي از رفتار حقوق بشري امام حسين را در اين نهضت عدم خشونت بر مي خوانيم:
1 – هنگامي كه حر با سپاه خود با حسين روبرو شد در حالتي از تشنگي قرار داشتند كه اگر چند ساعتي ديگر به آب دست نمي يافتند از تشنگي جان مي دادند.
امام حسين نه تنها از اين فرصت براي نابودي دشمن خود استفاده نكرد بلكه با رأفت اسلامي وكرامت انساني وبزرگواريي انسان متعالي ،با دست خود به سردار وسپه سالار آنان، حر، آب داد وحر به قدري تشنه بود واين تشنگي چنان رمق از او گرفته بود كه وقت امام حسين به او آب داد، نتوانست آ ب را بنوشد وامام حسين خود مشك را با دستانش در دهان حر گذاشت ؛تا او توانست آب بنوشد.
به يارانش نيز دستور داد كه به همه ي افراد سپاه حر وحتي به اسب هاي آنان هم آب دهند.
اين رفتار حسين ورعايت حقوق بشر از ناحيه امام حسين رابا رفتار سپاه حكومت يزيد در دو روز نهم ودهم عاشورا مقايسه كنيد كه آب را بر حسين وياران واطفال حسين بستند و عده اي از انسان هاي در محاصره وكودكان وزنان را از حقوق اوليه ي بشري محروم كردند.آيا اين دو رفتار چه نتيجه اي را در ذهن تداعي مي كند؟وبا كدام معيار هاي عام المقبول عصر جهاني شدن ووحدت جهاني بر محور حقوق بشر واجماع همه ي ملل در محكوم كردن ناقضان حقوق بشر همخواني دارد؟
آيا رهبري كه چنان پايبند به رعايت حقوق بشر باشد كه از هيچ ابزار ي براي نقض حقوق بشر استفاده نكند ودر هيچ شرايطي وبه هيچ بهانه اي به خود ويارانش اجازه نقض حقوق بشر را ندهد؛تاريخ غيراز حسين كسي ديگري را سراغ دارد؟
اماما معتقديم كه تاريخ چنين انساني را غيراز پيغمبران آسماني ووارثان منصوص از ناحيه خود آنان كسي ديگري را غير ازحسين ابن علي، سراغ ندارد.واين اعتقاد نه بر اساس تعصب ديني است و نه از سر جهل واحساسات ديني ومذهبي.
پس اگر سراغ داريد اوكيست؟اگر چنان انساني غير حسين باشد،طبق قواعد عام عقل ونقل شرع، او به رهبري وپيشوايي اولي وسزاوار تر است. حال مي خواهد از هر مليت ومعتقد به هر مذهبي كه با شد.اگر چنان انساني را در تاريخ سراغ داريد آن را به ما هم معرفي كنيد تا بر اساس فرمان فطرت ودستور عام عقل و شرع به رهبري او گردن نهيم ودر حيات رو به تكامل در پرتو جاذبه الهي خويش اورا پيشواي خود سازيم.
تا اينجا نهضت امام حسين را با معيار هاي عام بشري سنجيديم ونمونه هايي نيز در اين رابطه ارائه داديم واين روش ومنش با چشم خشك علمي بود ورنگ عاطفه وشور ديني نداشت ،به همين دليل براي بعضي از مؤمنين قبول آن قدري گران باشد ونوعي بي حرمتي به ساحت مقدس حسين وياران پاكش تلقي گردد كه تا حدودي حق با آنان است .
اما از منظر ديگر نهضت امام حسين(ع) نهضت كرامت انساني ونوعي از شور ومستي عشق وعاشقي ميان عاشق ومعشوق است.
آري نهضت امام حسين ،نهضتي در قالب رقص عاشقانه است .
رقص تن ها ي بي سر در لجه ي از خون .
رقص سر هاي بريده از ناي بر نوك ني.
رقص دامادهجده ساله در حجله ي وصال.
رقص عاشق پيري هفتاد ساله در بامدادبلوغ دلدادگي وشيدايي.
رقص مشك وعلم درخانقاي جوانمردي وخرابات چشم نگار.
رقص عاشق سياه پيكر سفيد دل درخم كوچه زلف دلدار.
رقص گلوي لاله وش كودك شير خواره روي دستان پدر.
رقص دامان دختران آب وآيينه در آتش.
رقص آبشار گيسوي عروسان بر شانه ي خورشيد.
رقص سرِ پسر دردامان مادر،خمار مي ناب.
رقص زني در باد.
رقص كودكي بر شانه ي ماه .
رقص عارض به گل نشسته ي خورشيد.
آري نهضت حسين نهضت عشق است ،عشق ناب .
كدام عشقي ناب تراز عشق شهيدان كربلا است؟
عشقي كه آغاز ش بلوغ دلدادگي است وپايانش بوسه بر عرش خدا.
دلدادگيي كه دلدار ودلبر يكي است.
در كربلا خدا هم دلدار است و هم دلبر.
بله نهضت حسين اگر با معيار هاي عام وخشك عقلي وبشري مي سازد با شيدايي وتب وتاب عاشقانه هم مي سازد وناب ترين عاشقي ها را به تصوير مي كشاند ،عشق نابي كه زمزم از زلالي او عصمت خويش را بر مي گيرد ودر زلالي او غسل تعميد مي كند.
براستي عشق وعاشقي كه در شب عاشو را وظهر عاشورا در كربلا ظهور كرد،در كجاي تاريخ سراغ داريد؟
نمي خواهم از دلدادگي وشيدايي شهيدان كربلا روايتي هرچند كوتاه گزارش كنم واگر نه با يد قلم را در خمخانه ي معرفت غسل دهيم و جامه را بر تن چاك زنيم تامرغ جان پر گشايد واين قفس تنگ تن را در هم شكند بال خود را با خون شهيدان كربلا رنگين كند و از آن« سبك بالان عاشق» روايتي ديگر پردازد.
ميلاد مسيح
بنام خدا
ميلاد عيسي مسيح(ص) پيغمبر
رحمت بر فرزندان آدم وحوا مبارك باد!
1
- مسيح قر آن يا مسيح اناجل؟ 2- مريم باكره باردار مي شود
3- مريم خنده برلب دارد واشك درچشم
4- خدا مريم را حكمت مي آموزدتا ازعفت خود دفاع كند
5- مسيح از گاهواره مشت بر دهان ياوه گويان مي كوفد
6- مسيح بنده خدا است نه خداي هبوط كرده در زمين
7- جرج بو ش رهبران مسيحيت واسلام را
به قتل محمد(ص) ومسيح(ص) فرا مي خواند
8- رهبران افغان به فتواي جرج بوش كمر به قتل محمد (ص)مي بندند
صدها سال قبل از تولد عيسي،كتب مقدسه نبوت وی را بشارت داده بودند. عهد عتيق كه به وسيله اشخاص بسياري در طي مدت 1500 سال نگاشته شده است, شامل 300 نبوت در مورد آمدن وي ميباشد. تمامي اين جزئيات و همچنين تولد معجزه آسا, زندگي عاري از گناه و معجزات بسيار، تماماً به واقعيت پيوستند. زندگياي كه عيسي زيست, معجزاتي كه او كرد, سخناني كه او گفت, قيام او, عروج او به آسمان، همه اين اصل را بيان ميكنند كه او تنها يك انسان نبود, بلكه بيش از يك انسان بود. "[1].
اگـر رسيدن به مقام عقل و نبوت در كودكى , شگفت انگيز است , سخن گفتن در گهواره آن هم از كتاب و نبوت , شگفت انگيزتر است .
و به هر حال هر دو آيتى است از قدرت خداوند بزرگ , يكى از ديگرى بزرگتر, و اتفاقا هر دو مربوط به كسانى است كه با هم قرابت بسيار نزديك از جهت نسب داشتند چرا كه مادر يحيى خواهر مادر مريم بود, و هر دو زنانى نازا و عقيم بودند و در آرزوى فرزندى صالح به سر مى بردند.
آيـه مـى گـويد: ((و در كتاب آسمانى قرآن از مريم سخن بگو آنگاه كه از خانواده خود (به صورت مـتـواضـعـانـه و گمنام ) جدا شده و در يك منطقه شرقى قرار گرفت ))(واذكر فى الكتاب مريم اذانتبذت من اهلها مكانا شرقيا).
او در حـقيقت مى خواست مكانى خالى و فارغ از هرگونه دغدغه پيدا كند كه به راز و نياز با خداى خود بپردازد.
(آيه(فاتخذت من دونهم حجابا). )ـ در اين هنگام , مريم ((ميان خود و آنان حجابى افكند)) تاخلوتگاهش از هر نظر براى عبادت آماده باشد
((در ايـن هـنگام ما روح خود (يكى از فرشتگان بزرگ ) را به سوى او فرستاديم و او در شكل انسان كـامـل بـى عيب و نقص و خوش قيافه اى بر مريم ظاهر شد))(فارسلنا اليها روحنا فتمثل لها بشرا سويا).
پيداست كه در اين موقع مريم از ديدن چنين منظره اى كه مردبيگانه زيبايى به خلوتگاه او راه يـافته چه ترس و وحشتى به او دست مى دهد ؟ لذابلافاصله ((صدا زد: من به خداى رحمان از تو پناه مى برم اگر پرهيزكار هستى (آيه(قالت انى اعوذ بالرحمن منك ان كنت تقيا). )))
و اين نخستين لرزه اى بود كه سراسر وجود مريم را فراگرفت . بردن نام خداى رحمان و توصيف او به رحمت عامه اش از يك سو, وتشويق او به تقوا و پرهيزكارى از سوى ديگر, اين همه بيان گر آن است كه مر يم با تقوا ترين فرد در دوران خود بوده است وعلاوه بر اين معنا به معناي جامعه شناسيي هم اشاره دارد وآن اين كه در جامعه ي كه مريم در آن مي زيد مردمان با خدا وپرواپيشه نيز وجود داشته است چرا كه مر يم آن روح تجسم يافته را به خدا ورحمت عام خدا متوجه مي كند تا او با توجه به عظمت وقهاريت ورحمت خدا از نظر سوء به مريم خويشتن داري كند .
طبق قاعده تجسم وتداعي معاني ؛مريم بايد با آشوب دروني اماتوام با توكل به خدا ودل شوره توام با ترس ولرز منتظر پاسخ وعكس العمل آن مهمان ناخوانده با شد . حالا اين دل هره وتب و تاب چقدر طول كشيد ومريم در اين مدت از خود چه عكس العمل فيزيكي نشان د اد آيه سايه رو شن هاي به ما ارايه نمي دهد كه از يك نظر درست هم همين است چرا كه اين پديده هاي اخلاقي در ظرف زمان ومكان تغير فرهنگي مي يابد واز طرف ديگر قر آن كتاب داستان وقصه وتا ريخ نيست كه بر اساس قوانين داستان نويسي به فضا سازي داستان وتصوير سازي از وضعيت قهرمان داستان بپردازد .بهر حال روح تجسم يافته در برابر خواهش مريم زبان مي گشايدورسالت خود را اين گونه بيان مي كند: ((گفت : من فرستاده پروردگار توام )) ! (قال انما انا رسول ربك ).
اين پاسخ براي مريم بسيار عجيب وفرحبخش وطرب ناك بودچرا كه اين بزرگ ترين بشارت است كه يك انسان خدا پرست مي تواند در زندگي خود آن را تجربه كند بشارتي كه در جوامع ديني از ارزش ومقام عالي وفوق تصور عقلانيت صرف برخور دار است.
اما اين بشارت بلا فاصله با جملات بعد بدل به انقلاب دروني ولرزش اندام مر يم شد چون بشارت دهنده ادامه داد: لا هب لك غلا ما زكيا ((تا پسر پاكيزه اى (از نظر خلق و خوى و جسم و جان ) به تو ببخشم )) !).
معلوم است كه اين سخن مر يم را از جا مي كند ودرون اورا با انقلاب ورستاخيزي مواجه مي سازد؛ چون او دوشيزه اي است كه احدي اورا به معاشقه فرانخوانده است واو جزءسجاده دلدادگي ومحراب شيداي ومعبد يكتاي جاي را نديده ونامحرمي را در خلوت گاه خود راه نداده است .حالا اين مهمان ناخوانده مي گويد مي خواهم به تو فرزندي ببخشايم .ومريم مي داند كه اين خواسته كه يكي از مشيت هاي حق است وطبق ناموس هستي فقط از راه تعامل جنسي دو انسان بنام مرد وزن محقق مي گردد واو هنوز مردي را به خلوت خانه دل راه نداده است تا چه رسد كه جسم مردي جسم پاك وطاهر او را لمس كرده باشد تااو بوالهوسانه نرد عشق باخته باشد.
معلوم است كه مريم انتظار اين پاسخ را نداشت لذا با حجب و حيا ي توام با دل نگراني پرسيد:
چگونه ممكن است من صاحب پسرى شوم , در حالى كه تا كنون انسانى با من تـماس نداشته و هرگز زن آلوده اى نبوده ام )) ؟!(قالت انى يكون لى غلا م ولم يمسسنى بشر ولم اك بغيا).
اما پاسخ پيك خدا هم بسيار قاطع ودر عين حال دل گرم كننده وبشارت بخش است: (قال كذلك قال ربك هوعلى هين ). مطلب همين است وپروردگارت بر هر كاري قادر وتوانا است واين امر ناممكن را بر تو آسان مي كند.
اين پاسخ براي مريم پيش زمينه ي تجربتي دارد ومريم اين پاسخ راعملا تجربه كرده است واز نظر عقيده تي هم بر قدرت خدا آگاهي عقلي وتاريخي وديني دارد چرا كه مريم بار ها فرشته خدا را طبق در دست در محراب عبادت خود ديده بود كه ميوه هاي بهشتي را برايش هديه مي آور د وهر گاه كه زكرياي نبي به محرابش وارد مي شد وآن ميوه هاي بهشتي را در غير فصلش در محراب مريم مي ديد از تعجب خشكش مي زد واز مريم مي پرسيد اين ها چه است ودر اين فصل از كجا آوردي؟ ومر يم با همان لبخند معصومانه وطنين فرشته ساي خود پاسخ مي داد اين ها از فضل ورحمت پرور دگارم است.
اما اين بار اين بشارت واشارت از نوع ديگر بود وبراي مريم تازگي داشت لذا پيك مخصوص خدا ادامه داد
: ((و ما مى خواهيم او را آيه و اعجازى براى مردم قرار دهيم ))(ولنجعله آية للناس ).
و ما مى خواهيم او را ((رحمتى از سوى خود)) براى بندگان بنماييم (ورحمة منا).
و به هر حال ((اين امرى است پايان يافته )) و جاى گفتگو ندارد (وكان امرا مقضيا).
مريم باكره باردار مي شود
((سرانجام مريم باردار شد)) (فحملته ) و آن فرزند موعود در رحم او جاى گرفت .
((اين امر سبب شد كه او (از بيت المقدس ) به مكان دوردستى برود))(فانتبذت به مكانا قصيا).
او در اين حالت در ميان يك بيم و اميد, يك حالت نگرانى توام با سروربه سر مى برد, گاهى به اين مى انديشيد كه اين حمل سرانجام فاش خواهد شد, چه كسى از من قبول مى كند زنى بدون داشتن همسر باردار شود, من با اين اتهام چه كنم ؟.
امـا از سـوى ديگر, احساس مى كرد كه اين فرزند پيامبر موعود الهى است يك تحفه بزرگ آسمانى مـى بـاشـد, خـداونـدى كه مرا به چنين فرزندى بشارت داده و باچنين كيفيت معجزآسايى او را آفريده چگونه تنهايم خواهد گذاشت ؟.
هر چه بود دوران حمل پايان گرفت , گرچه در اين حالت زنان به آشنايان و دوستان خود پـناه مى برند تا براى تولد فرزند به آنها كمك كنند, ولى چون وضع مريم يك وضع استثنايى بود و هرگز نمى خواست كسى وضع حمل او راببيند, با آغاز درد زائيدن , راه بيابان را پيش گرفت .
قـرآن در ايـن زمـيـنه مى گويد: ((درد وضع حمل , او را به كنار درخت خرمايى كشاند)) (فاجاها المخاض الى جذع النخلة ).
مريم خنده برلب دارد واشك درچشم
كه تنها بدنه اى از آن درخت باقى مانده , يعنى درختى خشكيده بود.
در اين حالت , توفانى از غم و اندوه , سراسر وجود پاك مريم را فراگرفت به قدرى اين توفان سخت بود كه اين بار بر دوشش سنگينى مى كرد كه بى اختيار((گفت : اى كاش پيش از اين مرده بودم و بكلى فراموش مى شدم )) ! (قالت يا ليتنى مت قبل هذا وكنت نسيا منسيا).
بـديـهـى اسـت تنها ترس تهمتهاى آينده نبود كه قلب مريم را مى فشرد,مشكلات و مصائب ديگر مـانند وضع حمل بدون قابله و دوست و ياور, دربيابانى تنهاى تنها, نبودن محلى براى استراحت , آبى براى نوشيدن و غذا براى خوردن , وسيله براى نگاهدارى مولود جديد, اينها همه امورى بود كه سخت او را تكان مى داد.
اما اين حالت زياد به طول نيانجاميد و همان نقطه روشن اميد كه همواره در اعماق قلبش وجـود داشـت درخـشـيـدن گـرفت
خدا مريم را حكمت مي آموزد
تا ازعفت خود دفاع كند
:((ناگهان از طرف پايين پايش صدا زد كه : غمگين مباش ! پروردگارت زير پاى تو چشمه آبى (گوارا) قرارداده است )) (فناديها من تحتها الا تحزنى قد جعل ربك تحتك سريا).
و نظرى به بالاى سرت بيفكن چگونه ساقه خشكيده به درخت نخل بارورى تبديل شده كه مـيـوه هـا, شـاخه هايش را زينت بخشيده اند ((تكانى به اين درخت نخل بده تا رطب تازه بر تو فرو ريزد)) (وهزى اليك بجذع النخلة تساقطعليك رطبا جنيا).
از اين غذاى لذيذ و نيروبخش ((بخور, و (از آن آب گوارا) بنوش ))(فكلى واشربى ).
((و چشمت را (به اين مولود جديد) روشن دار)) ! (وقرى عينا).
و اگر از آينده نگرانى , آسوده خاطر باش ((پس هرگاه بشرى ديدى (و از تو دراين زمينه توضيح خواست ) با اشاره بگو: من براى خداى رحمان روزه گرفته ام (روزه سكوت ) و به همين دليل امروز بـا احـدى سخن نمى گويم )) (فاما ترين من البشر احدا فقولى انى نذرت للرحمن صوما فلن اكلم اليوم انسيا).
بنابراين , از هر نظر آسوده خاطر باش و غم و اندوه به خاطرت راه نيابد.
از تعبير آيه چنين بر مى آيد كه نذر روزه سكوت .
بـراى آن قوم و جمعيت , كار شناخته شده اى بود, به همين دليل اين كار را براو ايراد نگرفتند ولى اين نوع روزه در شرع اسلام , مشروع نيست .
از امام على بن الحسين (ع ) در حديثى چنين نقل شده : ((روزه سكوت حرام است )).
از امـيـرمؤمنان على (ع ) مى خوانيم كه از پيامبراسلام (ص ) نقل مى فرمايد:((بايد اولين چيزى كه زن پس از وضع حمل مى خورد رطب باشد)).
و از پاره اى از روايات استفاده مى شود كه بهترين غذاى زن باردار و داروى اورطب است .
مسيح از گاهواره مشت
بر دهان ياوه گويان مي كوفد
((سـرانـجـام مريم در حالى كه او (كودكش ) را در آغوش گرفته بود, نزد قومش آورد)) (فاتت به قومها تحمله ).
هـنـگـامـى كـه آنها كودكى نوزاد را در آغوش او ديدند, دهانشان از تعجب بازماند, بعضى كه در قضاوت و داورى , عجول بودند گفتند: حيف از آن سابقه درخشان , با اين آلودگى ! و صد حيف از آن دودمـان پـاكـى كـه ايـن گـونه بدنام شد((گفتند: اى مريم ! كار بسيار عجيب و بدى انجام دادى )) ! (قالوا يا مريم لقد جئت شيئا فريا).
بـعـضـى بـه او رو كردند و گفتند: ((اى خواهر هارون ! پدر تو آدم بدى نبود, مادرت نيز هرگز آلودگى نداشت )) (يا اخت هرون ما كان ابوك امرا سووما كانت امك بغيا).
ايـنكه آنها به مريم گفتند: ((اى خواهر هارون )) ! به جهت اين است كه هارون مرد پاك و صالحى بود, آن چنان كه در ميان بنى اسرائيل ضرب المثل شده بود, هركس را مى خواستند به پاكى معرفى كنند مى گفتند: او برادر يا خواهر هارون است .
در اين هنگام , مريم به فرمان خدا سكوت كرد, تنها كارى كه انجام داد اين بود كه : ((اشاره به نوزادش عيسى كرد)) (فاشارت اليه ) اما اين كار بيشترتعجب آنها را برانگيخت .
((بـه او گـفتند: ما چگونه با كودكى كه در گاهواره است سخن بگوييم )) ؟! (قالواكيف نكلم من كان فى المهد صبيا).
به هر حال , جمعيت از شنيدن اين گفتار مريم نگران و حتى شايدعصبانى شدند آن چنان كـه طـبق بعضى از روايات به يكديگر گفتند: مسخره واستهزا او, از انحرافش از جاده عفت , بر ما سخت تر و سنگينتر است !.
ولـى ايـن حـالـت چـنـدان بـه طول نيانجاميد ؟ چرا كه آن كودك نوزاد زبان به سخن گشود و ((گفت : من بنده خدايم )) (قال انى عبداللّه ).
((او كتاب آسمانى به من مرحمت كرده )) (آتينى الكتاب ).
((و مرا پيامبر قرار داده است )) (وجعلنى نبيا).
((و خـداونـد مرا وجودى پربركت (وجودى مفيد از هر نظر براى بندگان ) در هر جا باشم قرار داده است )) (وجعلنى مباركا اين ما كنت ).
((و مرا تا زنده ام توصيه به نماز و زكات كرده است )) (واوصينى بالصلوة والزكوة مادمت حيا).
و نيز ((مرا نيكوكار و قدردان و خيرخواه , نسبت به مادرم )) قرار داده است (وبرا بوالدتى ).
((و مرا جبار و شقى قرار نداده است )) (ولم يجعلنى جبارا شقيا).
در روايـتى مى خوانيم كه حضرت عيسى (غ ) مى گويد: ((قلب من نرم است ومن خود را نزد خود كوچك مى دانم )) اشاره به اين كه نقطه مقابل جبار و شقى اين دووصف است .
و سرانجام اين نوزاد (حضرت مسيح ) مى گويد: ((و سلام و درودخدا بر من باد آن روز كه متولد شدم , و آن روز كه مى ميرم , و آن روز كه زنده برانگيخته مى شوم )) (والسلا م على يوم ولدت يوم اموت ويوم ابعث حيا).
ايـن جمله هم در مورد يحيى آمده و هم در مورد حضرت مسيح (غ ), با اين تفاوت كه در مورد اول خداوند اين سخن را مى گويد و در مورد دوم مسيح (غ ) اين تقاضا را دارد.
بـعـد از آن كـه قـرآن مجيد در آيات گذشته ترسيم بسيار زنده و روشنى ازماجراى تولد حضرت مـسـيح (ع ) كرد به نفى خرافات و سخنان شرك آميزى كه درباره عيسى گفته اند پرداخته چنين مى گويد: ((اين است عيسى بن مريم )) (ذلك عيسى ابن مريم ).
مسيح بنده خدا است
نه خداي هبوط كرده در زمين
مـخـصـوصـا در ايـن عـبارت روى فرزند مريم بودن او تاكيد مى كند تا مقدمه اى باشد براى نفى فرزندى خدا.
و بـعـد اضـافـه مى نمايد: ((اين قول حقى است كه آنها در آن شك و ترديدمى كنند)) و هريك در جاده اى انحرافى گام نهادند (قول الحق الذى فيه يمترون ).
(آيـه )ـ در ايـن آيـه با صراحت مى گويد: ((هرگز براى خدا شايسته نبودفرزندى انتخاب كند او منزه و پاك از چنين چيزى است )) (ما كان للّه ان يتخذ من ولد سبحانه ).
بـلـكه ((او هرگاه چيزى را (اراده كند و) فرمان دهد به آن مى گويد: موجود باش آن نيز موجود مى شود)) (اذا قضى امرا فانما يقول له كن فيكون ).
اشـاره به اين كه : دارا بودن فرزند ـن چنان كه مسيحيان در مورد خدامى پندارندـ با قداست مقام پـروردگـار سازگار نيست , از يك سو لازمه آن جسم بودن و از سوى ديگر محدوديت , و از سوى سوم نياز خداوند است .
تعبير ((كن فيكون )).
ترسيم بسيار زنده اى از وسعت قدرت خدا و تسلط و حاكميت او در امرخلقت است .
(آيـه )ـ آخـريـن سـخن عيسى بعد از معرفى خويش با صفاتى كه گفته شداين است كه بر مساله تـوحيد مخصوصا در زمينه عبادت تاكيد كرده , مى گويد: ((وخداوند پروردگار من و شماست او را پرستش كنيد اين است راه راست )) (وان اللّه ربى وربكم فاعبدوه هذا صراط مستقيم ).
و بـه ايـن تـرتـيـب مـسـيـح (ع ) از آغاز حيات خود با هرگونه شرك و پرستش خدايان دوگانه و چندگانه مبارزه كرد.
(آيه )ـ ولى با اين همه تاكيدى كه مسيح (ع ) در زمينه توحيد و پرستش خداوند يگانه داشت ((بعد از او گـروهـهايى از ميان پيروانش اختلاف كردند)) و عقايدگوناگونى مخصوصا در باره مسيح ابراز داشتند (فاختلف الا حزاب من بينهم ).
((واى بـه حـال آنها كه راه كفر و شرك را پيش گرفتند, از مشاهده روز عظيم رستاخيز)) (فويل للذين كفروا من مشهد يوم عظيم
اين مسيح در دين اسلام است كه بر ترين انسان ها است وهم بنده خدا نه خداي تجسم يافته وسه شخصيتي غير عقلاني پسروپدر وروح القدس كه برادران مسيحي ما مي گويند .
مسيح در نظام فكري ومنظومه فرهنگي ما مسلمانان پيغمبري است از تبار نور وپاكي وبشارت دهنده رحمت ومهر خدا؛ دوست مظلومان ودشمن ستمگران.
.مسيح را كه قر آن معرفي مي كند در عين حال كه تولد وسخن گفتن او در گهواره معجزه است وعقل سوز وسبب بر انداز او بنده خدا ورسول او ورهايي دهنده بندگان خدا از بند بندگي قيصر ها در پر تو توحيد ناب ومبتني بر عقل سليم وايمان مبتني بر برهان وشيدايي جوشيده از عرفان است .
اما مسيح(ص) را كه متون محرف موجود در جهان مسيحيت معرفي مي كند خدايي است در قالب انسان ؛خداي كه به ستمديدگان فر مان مي دهند اگر ستمگري سيلي بر گونه راستت حوالت كرد نه تنها از او متنفر نباش بلكه گونه راست خويش را نيز بسمت او بچرخان تا او سيلي ديگر را نيز بر گونه ات حك كند .اما همين خداي هبوط كرده در زمين با ستمگران دست در يك كاسه است ودر تاراج دست رنج مظلومان يار ومعين قداره بندان وقيصر هاي زمان .
بر اساس هميمن تعالم از اناجل محرف است كه قداره بندان چون جرج بوش كودكان وزنان افغانستان وعراق را قر باني ساديسم قدرت طلبي خود مي كند وبا يهود ي كه مسيح(ص) را به صليب كشيد وپيروان صادق ومؤمن مسيح را در زنجر كشيد وبدن آنان را يا آتش زد ويا با ميخ آهني بر تخته كوبيد ؛ همدست شده وكودكان محمد(ص) ومسيح(ص) را در زاد گاه مسيح فرزند پاك مريم/قتل عام مي كند .
جرج بو ش رهبران مسيحيت واسلام را به قتل محمد(ص) ومسيح(ص) فرا مي خواند
راستي اگر مسيح(ص) ومحمد(ص)هم اكنون در اين جهان رجعت وظهور كنند آيا جرج بوش با همدستي اسرائل؛ شيوخ عرب ورهبران مسيحيان ومسلمانان را به قتل محمد(ص) ومسيح(ص) بسيج نخواهند كرد ؟من كه يقين دارم چنين خواهند كرد شما چه نظر داريد؟مخصوصا راجع به رهبران مجاهدان افغانستان؟آيا همين رهبران به فتواي جرج بوج كمر بر قتل محمد ومسيح نمي بندند؟
راستي پيش مرگي كرزي واتحاد شمال براي امريكا در برابر ملت ومردم چه توجيه ديني وعقلي دارد؟آيا شهادت زنان وكودكان امت محمد (ص)باسلاح وفرمان امريكا بدست كرزي واتحاد شمال چيزي جزقتل محمد (ص)نامي ديگر دارد؟اگر القاعده وتروريسم بد است چرا رهبران آن در كاخ كرزي ودر خانه رهبر اتحاد شمال ديروز و جبهه ملي امروز آقاي رباني در رفت وآمد است؟
لورا بوش مسلمان شد!
شنیده می شود که اول قرار بود لورا بوش در کاخ گل خانه افغانستان در محضر
حضرت علیه زینت کر زی وحضرات علیه بانو ربانی دختر جناب خدا پورفیسور
ربانی وعلیه خلیلی دختر بیچاره هزاره وهمسر فرزند راستین جهاد ومعامله
وگریه ومعاون پاد شاه کرزای ورهبر خلق ساده وصاف وبی غل وغش هزاره
محمد کریم ویا عبدالکریم خلیلی به دین مبین اسلام مشرف شود تا سندی
باشد برای خدمات بی شایبه وخالصانه وفرا ملی این خدایان زمین وزمان تا هم
دهان القاعده بسته شود وهم کمونستان بیچاره انگشت تعجب در دهان مانند
وهم مردم خوب ساده بگو یند ای ولا پاد شاه صاحب ومشاوران ومعاونان
صاحب دمتان گرم.آدم اگرنوکر هم با شد همینطور نوکر باشد که از قدیم گفته اند:
آدم یا مرد باشد ویا نوکر مرد
نه مثل مزاری دیوانه باشد
که جان خداداد خود را
برای احقاق حقوق ملت
تقدیم کند وبرای مادر پیر ودخترک
سه ساله اش یک پیسه هم پس اندازنکند
و ل کن با باگور پدر ملت ومردم
اما صد حیف که ....
تا خبر های بعد ( اگر زنده بودیم)خداحافظ(حکمت هزاره)
ایونا – تهران
سرویس بین الملل
جلسه هفتگی بانوان آل سعود در قصر خادم الحرمین الشرفین برگزار شد و لورا بوش مهمان ویژه این جلسه بود تا ضمن استفاده از تجربیاتی که از همسرش ، جورج بوش ، در قتل عام زنان و دختران افغانی و عراقی کسب کرده از تجربیات این خواهران مستعهد در قتل عام زنان و دختران ایرنی در جمعه خونین مکه نیز استفاده کند ، در واقع نوعی گفتگوی تمدن ها .
به گزارش ایونا ، " لورا بوش " پیرو توافقهای احتمالی که با خادم الحرمین در پشت درهای بسته داشته تصمیم گرفته برای نزدیکی هر چه بیشتر با این خانواده در گفتگوی تمدنها در یک پولیتک فرهنگی ، دینی ، تمدنی به نسخه سعودی اسلام مشرف شود .
بنابراین گزارش طی همین مذاکرات ، لورا بوش متوجه شد این خانواده همان است که شوهرش مدتهاست دنبالشان می گردد ، برای همین مصمم شد برای نزدیکی با آل سعود و ادامه فعالیتهایش در کشورهای اسلامی به اسلام ناب آل سعود مشرف شود .
کدخبر : 86091305
برای دیدن عکس های این دیدار به سایت خبری زنان ویا به وبلاگ دوم ما(( همه فرزند آدمیم http://ja-14.blogfa.com/)) مراجعه شود
بنام خدا
اقبال لاهوری از شاعری تا سیاست
نغمه ام از نغمه بی پروا ستم
من نوای شاعر فردا ستم
این روز ها یاد آور آغازین روزهای طلوع خورشید وجود شاعر بلند آوازه شبهه قاره هند،فیلسوف شهیر اسلامی و احیا گر تفکر اندیشه دینی درصد ساله اخیر و از رهروان سید جمال الدین ،می باشد.
اگر چه اقبال صد و سی (کمتر و یا بیشتر)سال قبل در«سیالکوت » قاره بزرگ و افسانه ای هند متولد شد و در شهر ماه چهر گان سیمین اندام،لاهور سر بر خاک نهاد و از آنجا عروج و معراج ابدی خویش را آغا زید ؛اما در این صد سال و اندی همواره مهمان اندیشه ی اندیشه وران شرق و غرب بوده و اندیشه های او را که در قالب نثر و نظم بیاد گار مانده به نقد و بر رسی گرفته است و به فرموده مولانا ی بزرگ:
هر کسی از ظن خود شد یار من
واز درونم کس نجست اسرار من
هر کسی به طریق و شیوه ای از کارنامه فکری اقبال سخن گفته و در گلزار اندیشه همیشه بهاری اقبال به گلگشت و تفرج پرداخته اند و از تأثیر پذیری و تأثیر گذاری اقبال در جهان اسلام و ملک فرنگ داستانها پرداخته و افسانه ها با فته و داستان ها ساخته و طرح نو در انداخته اند که باید در جای خودش کالبدشکافی شود و صحت و سقم آن آفتابی گردد.
در باره اقبال و اندیشه های فلسفی و دینی و قدرت شعری و ذوق هنری او سخن بسیار گفته شده است.
اقبال، در فهم فلسفه اسلامی و باز خوانی اندیشه دینی هم مثل دیگر اسلاف خود نبود و اندیشه فلسفی و دینی اقبال اندیشه التقاطی رقیق کمرنگ بود .
اندیشه های فلسفی اقبال در مقابل اندیشه های فیلسوفان چون فارابی،بوعلی ،کندی،ابن رشد،شیخ اشراق،ملاصدرا،علامه طباطبایی ی،شهید مرتضی مطهری،دکتر مهدی حایری و دکتر سید حسین نصر،فلسفه به حساب نمی آید و یا حد اقل می توان گفت که اقبال در نسبت با این بزرگان فیلسوف حکیم و حکیم فیلسوف به شمار نمی رود بلکه یک استاد فلسفه و مقرر فلسفه محسوب می گردد نه فیلسوف و حکیم مؤسس.
و علت این که اندیشه های فلسفی اقبال از اقبال چندان بر خور دار نشد همین است
از آنجای که اقبال یک فردی سنی مذهب بود و در دنیای اهل سنت بعد از ابن رشد فلسفه و فیلسوفی ظهور نکرده و اصولا اهل سنت با فلسفه میانه ی خوب ندارند، از این جهت اقبال یک استثنا و معجزه به شمار می رود.و مخصوصا نگاه اجتهادی اقبال به دین و باز خوانی عقلانی از آموزه های دین ،از اقبال چهره مطرح و جهانی و ماندگار ساخت .
چنان که بزرگ احیاگر تفکر اندیشه دینی عصر ما شهید دکتر علی شریعتی در باره کار بزرگ اقبال گفته است:
اقبال همه منزل های فلسفی و روحی این عصر زا با بینش و جهت یابی ایمان و عرفان اسلامی خویش پیموده است و می توان گفت ،وی یک مهاجر مسلمان است که از اعماق اقیانوس پر اسرار هند سر زد و تا بلند ترین قله های کوهستان پر اقتدار اروپا بالا رفت ،اما نماند و میان ما بازگشت تا ره آورد سفری این چنین شگفت را به ملت خویش –یعنی به ما ارزانی دارد-و من در شخصیت او می بینم که یک بار دیگر ،اسلام برای نسل خود آگاه و درد مند اما پریشان خویش در قرن بیستم نمونه سازی کرده است.«ماوا قبال»
اقبال سیاسی
اما در باره کارهای سیاسی و اندیشه سیاسی اقبال سخن کم گفته شده است و یا لااقل این کمترین بنده خدا از آن بی خبر م .بنا بر این نگاهی کوتاه به اندیشه سیاسی او می اندازیم
در تاریخ سیاسی یک و نیم قرن اخیر شبه قاره هند، اقبال چهره شناخته شده و تأثیر گذار است .نام اقبال با نام های بزرگان این دیار مثل: مهاتما گاندی،جواهر نعل نهرو ،محمد علی جناح ،زاهد محمد حسین و ذوالفقار علی بو تو گره خوده و پاکان هند دیروز و پاکستان امروز بدون نام اقبال هیچ لطف و صفای ندارد .
اقبال مرد سیاست بود و مجاهد پارسا و پار سای سیاستمدار .او در استقلال پاکستان به عنوان یک کشور مستقل و اسلامی ،از هند نقش اساسی و محوری داشت او ملتش را در کسب استقلال با قلم و قدم همراهی می کرد چنان که مشهور است که روزی یکی از همرز مانش وقتی از زندان آزاد شد وبا اقبال دیدار کرد به اقبال گفته بود :
اقبال ما به زندان می رویم و بیرون می آییم ولی تو فقط شعر می گوی.
و اقبال رندانه گفته بود:شعر مردم را بر می شوراند»
راستش هم همین است این شعر است که مجاهدان را شور می بخشد و مردم را شعور و هیچ انقلابی «اعم از الهی و غیر الهی» را در جهان نمی یابیم مگر این که شعر و شاعر پیشاپیش مجاهدان و در میان مردم اند .
در نهضت استقلال پاکستان از هند، این اقبال شاعر است که در کنار مردان سیاست از حقوق مردم سخن می گوید و در راه احقاق حق برخورداری از کشوری اسلامی بنام پاکستان دارای قانون و مقررات اسلامی قلم و قدم می زند وهم از چشمه سار زلال خیال خود شراب شعر را در ساغر جان مسلمانان می ریزد:
مسلم استی بی نیاز از غیر باش
اهل عالم را سرا پا خیر باش
چون علی در ساز با نان شعیر
گردن مر حب شکن ، خیبر بگیر
آری اقبال به این معنی یک سیاستمدار و مجاهد بود .البته که اقبال غیر از این نمی توا نیست باشد چرا که او یک مسلمان بود او قبل از آن که وارد دانشگاه های بزرگ و مشهور جهان مدرن «مو نیخ»و«کمبریج» شود و دانش مدرن و فلسفه مردن بی خواند به مسجد می رود تا قرآن بی آموزد و پیش از آن که زانو به زانو ی کانت و هگل نشیندو نقد عقل ناب و دیالکتیک بی خواند، زانوی به زانوی مادر نشست وازکلام خدا در زجا جه جانش شعله بر افروخت ومجرد شد و عشق را به رهبری برگزید:
ای اسیر رنگ پاک از رنگ شو
مؤمن خود و کافر افرنگ شو
عشق را ما رهبری آموختیم
شیوه آدم گری آموختیم
وا نمودیم آنچه بود اندر حجاب
آفتاب از ما و ما از آفتاب
بله اقبال سیاست را در مکتب قرآن آموخته بود نه در مکاتب فلسفه سیاست و دانشکده های نظامی با تئوری های بلوک ناتو و ورشو ،ی دیروز .
اقبال در عالم سیاست هم مصون از خطا و اشتباه نبود چنان که دیگر مردان سیاست کمابیش چنین بود و گاهی آدم فکر می کند که اشتباه و خطا جزء لاینفک سیاست و سیاست مداری است.
اما ، بزرگ ترین اشتباه اقبال در عالم سیاست این بود که شاهان را مدح می کرد که از آن جمله مدح ظاهر شاه است .
اقبال ظاهر شاه را با تعابیر بلند و مذهبی ستود و این در حالی بود که مردم افغانستان زیر چکمه های این شاه بی کفایت دیکتاتور ستم گر و ظالم، نفس های شان به شماره افتاده بودند .
اقبال در زمان و وقتی شاه افغانستان را مدح کرد که زندان های افغانستان از مردان خدا و عالمان دین و پاسداران دین و قرآن پر بود.فقر،بیماری،فساد حکومتی،غارتگری سازمان یافته دولتی،بیکاری،عقب ماندگی تمدنی،خفقان مذهبی ،استبداد سیاسی،بی عدالتی و.... غوغا می کرد و در چنین زمانه و هنگامه ای اقبال، از فرعون زمان ظاهر شاه، مدح کرد و به قول معروف در دری را به پای خوک ریختن .
این نقطه سیاهی در کارنامه اقبال بزرگ ، اقبال شاعر ، اقبال فیلسوف و اقبال احیاگر تفکر دینی در نیم قرن اخیر ایست.
البته ناگفته پیداست که از این گونه اشتباه ها بسیاری از بزرگان جهان اسلام نموده اندو یک اشتباه «کوچک یا بزرگ» نباید کار بزرگ بزرگان را تحت شعاع قرار دهد.بزرگان بزرگ اند اگر چه ....
بنام خدا
علامه طباطبایی پیغمبر زمان خود بود
علامه سید محمد حسین طباطبایی فیلسوف،عارف،مفسر قرآن و جامع معقول و منقول بود.
علامه طباطبایی با آن که در حدیث ، رجال،تاریخ،کلام،ادبیات،اصول و فقه مجتهد بود و در این رشته آثاری گرانسنگ بیادگار گذاشته است: از جمله در ادبیات اشعار عرفانی آن عزیز نیاز بیاد آوری ندارد.حاشیه آن بزرگ بر«کفایة الاصول» آخوند خراسانی هروی از حاشیه های نادرو کمیاب است.
فهرست آثار
فهرست آثار ایشان چنین است:
((1- تفسیر المیزان: دائرة المعارفی از معارف و در بردارندة بحثهای اعتقادی، تاریخی، فلسفی، اجتماعی و... با تكیه بر قرآن كریم. این كتاب ثمرهای كم نظیر از بیست سال تلاش شبانه روزی علامه است. وی سبك این تفسیر را از مرحوم قاضی آموخت و در قم عملی ساخت. المیزان یكى از مهمترین تفاسیر قرون اخیر در بین مسلمین است و پس از تفسیر تبیان شیخ طوسى و مجمع البیان طبرسى بزرگترین و جامعترین تفسیر شیعى از نظر قوت علمى و مطلوبیت روش تفسیرى است. ویژگى مهم این تفسیر بهكارگیرى روش تفسیرى قرآن به قرآن است. یكى از ابعاد چشمگیر المیزان پرداختن به مسائل روز چون حكومت، آزادى، عدالت اجتماعى و ... است كه در هر بحث پس از بیان نظر اسلام و خصوصا شیعه به بررسى و پاسخ شبهات و اشكالات مخالفان مىپردازد.
از این اثر دو ترجمه موجود است، یکی از آنها که در چهل جلد به چاپ رسیده است، حاصل ترجمه عدهای از شاگردان و بزرگان حوزه علمیه همچون: آیت الله مصباح یزدی، آیت الله مکارم شیرازی، و... است و دیگری، که در بیست جلد منتشر شده است، به وسیله سید محمد باقر موسوی همدانی ترجمه شده است.
2- بدایة الحكمة: كتابی كه یك دوره تدریس فشردة فلسفه برای دوستداران علوم عقلی در قم و سپس دانشگاههای كشور گردید.
3- نهایة الحكمة: این اثر برای تدریس فلسفه با توضیحی بیشتر، عمقی افزونتر و سطحی عالیتر تدوین شده است. بر کتابهای بدایة الحکمت و نهایة الحکمت شروح مختلفی نوشته شده است و می توان گفت که از جمله بهترین کتابهایی هستند که درسده اخیر در گستره فلسفه اسلامی نوشته شده است.
4- اصول فلسفه و روش رئالیسم: بینش علامه پیرامون نظرات مادیون و ماتریالیستها باعث فراهم آرودن این اثر گردید . این اثر با پاورقیهای استاد شهید مرتضی مطهری همراه است.
5- حاشیه بر كفایه: كتابی در علم اصول فقه كه پیرامون قوانین استنباط احكام به بحث میپردازد.
6- شیعه در اسلام: دورهای كامل از اعتقادات و معارف شیعه در این اثر نفیس به چشم میخورد؛ این كتاب گرانبها به زبانهای مختلف دنیا ترجمه و بارها چاپ شده است.
7- مجموعه مذاكرات با پروفسور هانری كربن.
8- خلاصه تعالیم اسلام: این كتاب خلاصهای از آن چه یک مسلمان متعهد باید از آن آگاهی داشته و خود را بدان زینت دهد، بیان كرده است.
9- روابط اجتماعی در اسلام : انسان و اجتماع و رشد اجتماعی او، پایة زندگی اجتماعی، آزادی در اسلام و... مباحثی است كه در این كتاب بدانها پرداخته شده است.
10- بررسیهای اسلامی: مجموعهای است زرّین از مقالات استاد كه بسان دائرة المعارفی از معارف ناب اسلامی جمع آوری شده است.
11- آموزش دین: كتابی با قلم روان و مطالبی لازم و ضروری است كه برای دانش آموزان نوشته شده است.
12- رسالة انسان قبل از دنیا: در دنیا و بعد از دنیا، این كتاب كه اكنون با نام «انسان از آغاز تا انجام» ترجمه شده است مباحثی مفید از عوالم سهگانة ماده، مثال و عقل مطرح كرده و پیرامون شبهات و دغدغه خاطر جوانان مطالبی بسیار مفید و لازم ارائه كرده است.
13- رسالههایی گوناگون درباره قوه و فعل، صفات، افعال الله، وسائط، نحو، صرف،... این مجموعه 26 رساله است كه بنا به ضرورت و نیاز جامعه توسط علامه نگاشته شده است.
14- دیوان شعر فارسی: مجموعهای از اشعار چشمگیر و عمیق علامه كه طی سالیان متمادی سروده شده است.
15- سنن النبی: سیره و روش رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ در بین مردم و همراه خانواده در این اثر به چشم میخورد. این اثر اخیر توسط استاد حسین استاد ولی به زبان فارسی ترجمه شده است.
16- لُبّ اللباب: مجموعه درسهای اخلاق استاد كه از سالهای 1368 تا 1369 قمری برای برخی از فضلای حوزة قم بیان فرمودهاند.
17- حاشیه بر اسفار: نظرات استاد فرزانه علامه طباطبایی بر اسفار در این كتاب جمع آوری شده است. [1]))
:
در تاریخ «سنن النبی» و«شیعه در اسلام»شاهد و گواه صادق بر دانای علامه طباطبایی در این رشته می باشد و از همه گویا تر دایرة المعارف بیست جلدی تفسیر« المیزان» است .دایرة المعارفی که اعجاب هر خواننده منصف وحق جوی حق طلب را بر می انگیزد.
اما چرا علامه طباطبایی را با فلسفه و تفسیر بیشتر می شنا سیم تاعرفان و فقه و اصول و...
چرا علامه طباطبایی را با فلسفه
و تفسیر بیشتر می شنا سیم تاعرفان و فقه
علت این مسئله دو چیز است :
یک: علامه طباطبایی در فلسفه تبحر فوق العاده داشت و بنوعی مؤسس بود نه شارح.
دو:در تفسیر شیوه نوین تفسیر قرآن با قرآن را بر گزید و تمام دانای حکمی و دارای عرفانی خود را در خدمت کشف راز های سر به مهر آیات باهره و سوره های زاهره قرآن قرار داد .
اما در رابطه با فلسفه
علامه طباطبایی فلسفه مشاء،اشراق و حکمت متعالیه را خوب می دانست وبه زبان ساده و روان و گو ا را تدریس می کرد و علاوه بر تدریس به تألیف هم می پرداخت و کتاب «نهایة الحکمة»،«بدایةالحکمة»و«اصول فلسفه و روش رئآلیسم» را با سبک جدید ومتد نوین خلق کرد.این کتاب ها عقل و دل رااز خدا وند گا ران خرد ربود و امروزه در حوزه های علمیه و دانشگاه ها متون درسی دوره های لیسانس وفوق لیسانس اند.
علامه طباطبایی در دو کتاب بدایه ونهایه فقط یک دوره فشرده اما امهات فلسفه را با قلم روان و سلیس و تبو یب و تهذیب نکو و اعجاب آور آورده و از آنجا که این دو کتاب را برای دوره های آموزشی در مراکز علمی نوشته است علامه تمام سعی خود را در ساده کردن و خوش فهم و خوب فهمی فلسفه بکار گرفته و از اعمال نظر شخصی و ابداعات و قواعد تأسیسی خود، خودداری نموده است.
البته این سبک تعلیمی علامه بود که مطالب علمی را باهم خلط نمی کرد لذا هر گاه به تدریس و تعلیم فلسفه و یا تفسیر می پرداخت به ارایه و بیان امهات همان دانش بسنده می کرد و از حاشیه پردازی و ارهم و درهم کردن دانش ها پرهیز می کرد. لذا هر گاه کسی اگر در درس فلسفه علامه حضور می یافت علامه را یک فیلسوف خشک می یافت وگمان می کرد او با عرفان و دیگر نحله های علمی هیچ نسبتی ندارد و این از امتیازات ویژه علامه بود چرا که سبک تدریسی این چنینی را هر کسی نمی تواند رعایت کند .
اصول فلسفه و روش رئآلیسم
اما کتاب اصول فلسفه و روش رئآلیسم داستانش داستان دلکش و شنیدنی است.
آنگونه که از گفته های شفائی حضرت آیت الله العظمی منتظری در درس های اصول کافی و نهج البلا غه و نوشته های معظم له و مخصوصا کتاب خاطرات ایشان ، بر می آید این است که در آن دوره و برهه از تاریخ اجنماعی وفرهنگی ایران افکار الحادی ،آن هم از نوع مادی وماتریالیسم دیالکتیکی آن با تر جمه های عام پسند وخلط والتقاط وارد ایران می شد ودر دانشگاه های ایران از استقبال جوانان وروشنفکران ساده اندیش ومبارز بر خور دار بود.
علامه طباطبایی با توجه به شرایط زمان، رسالت علمی و پیغمبری خود را در این می بیند که با این موج وطوفان بطور علمی وریشه ای مبارزه کند .
بنابر این علامه با عده ی ازشاگردان ویژه خود :آیت الله العظمی حسینعلی منتظری،شهید مرتضی مطهری،شهید دکتربهشتی ،آیت الله عبدالله جوادی آملی وتعداد دیگر جلسه هفتگی تشکیل می دهند که علامه ابتدا متن این کتاب رادر قالب مقاله های در خانه می نویسد وبعد همان نوشته را در جمع شاگردانش مطرح می کند وشاگردان با پیش مطالعه به آن گوش می دهند واشکالاتی مطرح می کنند که بیشترین اشکالات از آن آیت الله العظمی منتطری وشهید دکتر بهشتی است.
علامه بعد ازاشکالات شاگردان ونقد واصلاح آن نوشته هارا باز نویسی می کند .
از آنجاکه این نوشته ها میان خداوندگاران فلسفه مطرح شده وموردنقد واصلاح قرار گرفته است برای کسانی که فلسفه را بطور سیستماتیک ومنظم فرانگرفته وبا فلسفه های غربی هم از راه ترجمه آشنای دارند ،سنگین وغیر قابل هضم بود،علامه آن مقالات را به علامه شهید مطهری می دهند تابه آن مقدمه و پا ورقی بزند تا برای اکثریت اهل علم قابل استفاده باشد .
این چنین بود که کتاب گرانسنگ اصول فلسفه و روش رئالیسم پدید آمد و سد نفوذ ناپذیر در برابر ماتر یالیسم خلق شد.
آری علامه به حق پیغمبرزمان خود بود ورسالت پیغمبری خود را نیز نکو انجام داد وبه تمام اهل علم ودانش این در س راداد که زمان را بشناس وبا زبان عصر و براساس اقتضای مکان و نیاز عصر سخن بگو.
علامه در این کتاب بخشی از نظرات ابداعی و قواعد تاسیسی خود را بیان کرده است .مخصوصا در مسئله قضایائی اعتباری در فلسفه است .که تا زمان علامه طباطبایی هیچ فیلسوف اسلامی وغیر اسلامی ، آن چنان که علامه به این قضایا عنایت داشته و پرداخته است، نپرداخته بودند.
علامه طباطبایی اولین فیلسوف در شرق وغرب است که قضایای اعتباری را به زیبای وگستردگی مطرح کرده وفرق میان قضایای اعتباری در حقوق واجتماعیات را باقضایای اعتباری در فلسفه روشن کرد .وگفت اعتبار در حقوق و اجتما عیات منشا ءخارجی ندارد اما قضایای اعتباری در فلسفه بنیان اعتبار ش حقیقت خارجی است نه اعتبار معتبر .
از دیگر نظریات در این کتاب می توان به :
مسئله شناخت
تقریر برهان صدیقین
نحوه فاعلیت خدا
مسئله خیر وشر ،رانام برد که باید در جایش بطور شایسته و بایسته مطرح شود و مورد نقد و باز خوانی قرار گیرد.
خدا حضرت ایشان را با پیمبران ومعصومین محشور گرداند وما را توفیق فهم معارف قرآن حکمت عطا فرمایند.
بنام خدا
خدا انسان را آفرید تا خود بی اندیشد نه اندیشه ی دیگران را نشخوار کند
پا سخ به((یک فرض ناگفته))نوشته داکتر خاکستر از هامبورگ
اسدالله جعفر ی
دوست نا دیده ام( متأسفانه نمی دانم خواهر هستی یا برادر) دکترخاکستر،عزیز: بعد از سلام واحترام!
وقتی عنوان نوشته ی جناب عالی را در ورودی سایت وزین«پندار»رؤیت کردم ،بسیار خورسند شدم که آن عزیز ،این بار مطلب علمی مهیم وفرض ناگفته ی مهیمی را که برای من مغفول مانده ؛متذکر شده ومرا به حقیت های ناب از اندیشه ی برین بشری، راه نموده است.
لذا با شوق و ولع بسیار آن را به مطالعه گرفتم وتا پایان خواندم .ولی صد افسوس که هر چه بیشتر مطالعه کردم بیشتر نا امید شدم ،که چرا عزیزی که عنوان دکتر را با خود یدک می کشد وسال های بسیاری از عمر خود را صرف گرفتن مدرگ نموده، اما دردا!! که هنوز هم بچه گانه فکر می کند ویا چنان در دام کبر وغرور گرفتار است که این برادر کوچک طلبه ی هزاره خود را آن قدر کودک می پندارد که حتی حاضر نیست در جواب او«« که ممکن است ده ها خواننده عزیز سایت پندار آن را بخوانند»» عالمانه سخن بگوید وآن فرض ناگفته را مبرهن ومستدل بیان کند وبر نادرستی سخن برادر کوچک طبله خود،دلیل روشن وعلمی بیاورد واو را به حقیقت راهبرگردد.
بله برادرویا خواهر عزیز ،من واقعا باولع وشوق نوشته ی شمای عزیز را خواندم. اما وصد اما، چیزی از حقیقت ودانش عالی بشری وحتا نقد عالمانه بر اندیشه های دین شناسی نوین و طرح نو از بنیادین ترین اندیشه های جهان مدرن نیافتم .
جان برادر: حد اقل شراییط یگ گفت وگوی علمی این است که طرفین بدانند:
مفاهیم چون: اعتقاد ،یقین،دلیل برهانی وعقلی یک دین-اندیشه- مکتب،استدلال منطقی،شک گرای،نسبی گرای،نسبی گرای اخلاقی،عقل گرای دینی- فلسفی-اخلاقی -علمی،استنتاج استقرای،استنتاج قیا سی،ادله ی برهانی – نقلی، چیست؟
چرا همه ی فیلسوفان شک نمی کنند؟چرا اغلب فیلسوفان خواسته اند دلایلی پیداکنند که نتایج علمی واخلاقی را یقینی کند؟
چرا فیلسوفان متأخر وجهان مدرن نتیجه گرفته اند که نمی توان در باره ی بسیاری از گزاره های علمی- دینی- اخلاقی به یقین رسید؟
چرا ناتوانی در رسیدن به یقین ،منطیقا به شک گرایی ونسبیت در اخلاق نمی انجامد؟ شک فلسفی چیست وبا شک دینی چه مابه التفاوت وتعاند دارد؟
چرا برای مؤمنین، بن بست عقیده، پیش فرض یقین را القاء می کند ودر فیلسوفان عکس آن رخ می نماید؟
فرق بین شک گرای وجزم اند یشی چیست....؟
اگرچه متأسفانه در نوشته ی شما هیچ یک از این حد اقل شراییط وجود ندارد اما برای اینکه به قلم شما وخوانندگان عزیز وگرامی سایت پر محتوای ««پندا ر»» بی احترامیی نشده باشد مطالب چندی را به قلم می آورم وقبل از آن نکاتی را لازم به تذکر می دانم :
1- آدم نباید هویت فیزیکی(چون هویت علمی وشخصیت فکری هر انسانی از لابلای نوشته هایش پیداست) خود را پشت عناوین خود پرداخته واسم های مستعار پنهان کند.
2- من یگ طلبه ی کوچک حوزه ی علمیه مشهد ، در ایران هستم .اگر می بینی عکس من با عمامه است برای اینست که خوانندگان عزیزهموطن ما که در کشور های غربی هستند، بدانند که یک برادرکوچک طلبه اش چکونه فکر می کند وآیا عمامه بسر بودن مساوی با دکم اندیشی وواپسگرای است؟ یانه، عمامه بسر ها هم، اندیشه ی خود را حق مطلق نمی دانند ودر پی دست یابی به حقیقت، همه ی اندیشه ها ومکاتب ر ا مطالعه می کنند.
3- اگر مایل به ادامه ی این گفت وگو هستید خواهشمندم از اسم مستعار استفاده نفر مایید واگر ممکن است تصویری از چهره مبارک نیز در اختیار سایت پندار قرار دهید و چنانچه مایل نیستید عکس شما چاب شود آن را به مدیر محترم سایت پندار یاد آور شوید.
شمای عزیز آورده یید:
((وقتی مینگرم ,فوکویاما و سارتر, در چند سطربا"سبحـــــــــــــــــه مغفرت "
معنی فنا یابیدند ,من کی باشم ,که فترت وعقبگرد را , غنمیت نشمرم؟
وقتی نقش محلل مکتب فرانکفورت و نخبه گرایی چپ سالهای شصت ,با ظهور سارتر "
معنی بی اعتباری" یابید,و "اقتدار اندیشوی سالهای شصت اسلامی پدید آمد
نمی دانم عمامه بسران قم و نجف"مرگ محللین"را دریابیدند,یا که خیر؟ که اکنون 27 سال پس از مرگ او ,جناب جعفر زاده ,وقوف برآن بی اعتباری را ,در دو سطر نه چندان چشمگیر و علنی ترسیم کرده اند.))
از بعضی از جملات شما بوی طعن وتو هین وبی اعتنای به جمامت عمامه بسر به مشام می رسد.واین ازآدم فهمیده ودرس خوان بسیار نادرست وناپسند است .
شما ولو این که از ریخت وقیافه ی این جماعت(این جماعت هم مثل دیگر اقشار جامعه مرکب از آدم های متفاوت ( بد –خوب) می باشد) خوش تان نیاید ،اما وقتی به نقد ورد اندیشه ی این جمامت می پردازید حق نداریید حب وبغض شخصی خود را در آن دخالت دهید بلکه به فرمان عقل وشرع موظف هستید ،در نقد اندیشه ومکاتب، پابند خرد جمعی بشری وبرهان ومنطق باشید.
اما راجع به مکتب فرانگفورد ونخبه گرای ، مکتب فرانگفورد ، به معنای مصطلح مکتب نبود بلکه نحله ی از تفکر بشری بود که در برهه ی از زمان ظهور کرد وبعد ها کم کم روبه افول نهاد وممکن است روز گاری باردیگر در جامه ی فاخرتر به صحنه آید چنان که بسیاری از نظریه های فلسفی وعلمی ودینی امروزه لباس نوبر تن نموده وبه میدان آمده است.
نخبه گرای هم نوعی از اند یشه ی بشری بوده وهست . می دانید که باطل مطلق در جهان وجود ندارد وهر اندیشه ی بشری که در بستر زمان ظهور می یابد باطل مطلق نیست بلکه آمیخته ی از حق وباطل می باشد ودر جویبار اندیشه های عالی خردمندان،غسل تمهید می یابد ودوباره رجعت می کند وهمپای بشر راه می پیماید.
گفته اید،نمی دانید عمامه بسر های قم ونجف .... چنین سخنی از یک آدم نیمه سواد هم عجیب وغریب می ماند تا چه رسد به یک آد می که دارای دکترا باشد.براستی نمی دانید که عمامه بسران قم ونجف در آن دوران بزرگان چون:
شهید سید محمدباقرصدر،خالق«اقتصادنا»و«فلسفتنا» سیدنا ومونا علامه سید محمد حسین طباطبای پدید آورنده «اصول فلسفه وروش رئالسیم» ،امامنا الا ستاد علامه محمد تقی جعفری آفریننده «ارتباط انسان وجهان،« مقایسه بین حقوق بشر اسلام وغرب،« تکاپوی اندیشه ها» که بیش از هفتاد شخصیت علمی جهان در رشته های مختلف علوم انسانی با ایشان گفت وگوی علمی انجام داده اند وهمین عمامه بسر حوزه قم ونجف، با بزرگ ترین فیلسوف عصر «برتران راسل »مکاتبات علمی داشته اند ومصاحبه مشهور(در رادیو بی بی سی)برتران راسل ،را ، نقد وشرح کرده ومشهور ترین کتاب تاریخ عقلانیت بشر یعنی کتاب«سرگذ شت اندیشه ها »نوشته ی وایتهد،و بر آن مقد مه وپاورقی عالمانه ی منصفانه نوشت .وهمین عمامه بسر قم ونجف بود که چهار نظریه ی مشهور فلسفی دیویدهیوم را بیطرفانه وعلمی نقد کرد.
خداوندگار خرد ودایرةالمعارف علوم عقلی ونقلی، آیت الله دکنر مهدی حایری استاد دانشگاه های امریکا واروپا وکانت شناس شهیر وخالق کتاب های« هرم هستی (هستی شناسی مقا ییسی بین مکاتب جهان)»،«فلسفه تحلیلی »،«شناخت شناسی» و«کاوش های عقل عملی» که در باره فلسفه اخلاق بطور تطبیقی است.
اگر واقعا نمی دانید که حوزه قم ونجف بیست وهفت سال پیش چنین خدا وندگاران اندیشه را در دامان خود داشت واندیشه های اگزستانسیالیستی امثال ژان پل سارتر وخداوندگاران خرد گرا وتجربه منش وپوزیتویست فرانگفورو وین را نقد می کردند وبا صاحبان اندیشه ، مکاتبه می کردند،پس وا مصیبتا بر این همه نادانی وآن همه ادعای دانای!!
اگر این هارا می دانید وعالما وعامدا خود را به نادانی وبی خبری می زنید ،ما را با شما کاری نیست. چرا که خواب رفته را می توان با یک «های» از خواب بیدارش کرد واما خود به خواب زدگان را بامنفجر کردن بمب اتم هم نمی توان بیدارش کرد.
این راهر انسان خرد مند می داند ومی یابد که خیال پردازی نه قانون دارد ونه می توان بافرد خیال پرداز سخن از حق وبرهان گفت، چرا که خیال پرداز سعی دارد جهان تابع او با شد نه او تابع قوانین جهان وخدای خیال باف هم خدای مخصوص بخود او است واگر تمام عقلای بشر بگویند وهزار ویگ برهان بیا ورند که خدا نمی تواند شاخ داشته باشد.ولی اگر یک انسان خیال پرداز پا توی یک کفش کند و بگوید: من می گویم و می خواهم که باید خدا شاخ داشته باشد وخدای که شاخ نداشته باشد من به خداییش قبول ندارم »چه کسی می تواند به او بقبولاند که نه؟
نمونه ی از این گونه خیال بافان ،همین سلمان رشدی است که آیات شیطانی او جز خیال مشوش چیزی دیگر نیست .به همین دلیل امام خمینی وعلمای جهان اسلام او را واجب القتل دانیستند اگر نه طبق فرمان شرع وقواعد عقل وآزادی بیان وعقیده هر انسانی در بیان اندیشه وعقایید مبرهن ومستدل خود آزاداست ودر جهان اسلام،سیره ی خلفای ثلاث یعنی جناب ابوبکر،جناب عمروامام علی با مخالفان سیاسی وعقید تی شان ومناظره های آزاد وعلمی امامان شیعه امام رضا(ع( وامام صادق(ع) با دهریون زمان در سینه تاریخ ثبت است.
آنچه را سلمان رشدی در کتاب آیات شیطانی آورده است نه رمان است تا بر اساس قواعد رمان نویسی آن رابه نقد گرفت.نه تاریخ است تا با باز نگری در تاریخ راست و دروغ آن راعیار کرد و نه یگ اثر... واگر نه صرف سخن گفتن از محمد(ص)وتشکیک در زندگی حضرت محمد (ص) وچون وچراکردن در احادیث منقول از آن حضرت نه ار تداد است ونه گناه ونه کفر. اتفاقا بیشترین قیل وقال های مدرسه ای عمامه بسران قم ونجف، پیرامون احادیث منقول از آن حضرت است وتا عمامه به سری در این رشته« علم حدیث وعلم رجال»به مقام اجتهاد(درجه دکترا) نرسد حق فتوی وبیان حلال وحرام را ندارد.
عمامه بسر های قم ونجف یک واحد درسی با عنوان «مسائل مستحد ثه» دارند که در این واحد درسی با آخرین شبهات نوین وشیوه های نقد وبرسی آن آشنا می شوند. لذا در میان عمامه بسر ها بحث از مکاتب کلامی وفلسفی یک امر معمولی وعادی وهمیشگی است .هم اکنون که در جهان امروز مباحثی پر چالش ومرد افکن وعقیده بر انداز وایمان سوز وایمان آفرین مثل:
«پلورالسیم»،«اومانسیم»،«فمنسیم»،«سکولارزیم»،«حقوق بشر»،«جامعه مدنی»،«فلسفه دین»باتمام زیر شاخه هایش ،مطرح است، در حوزه قم ومشهد مراکز آموزشی وآشنایی ونقد وبرسی با این اندیشه ها فعال است وجوانان با استعداد ومستعد را آموزش می دهند.
همین برادر کوچک طلبه ی هموطن شما (که خاک پای طلبه هم نیست واگر چنین با شد برای او بسی مایه مباهات وافتخار است) ده ها جلد کتاب ومقاله را خوانده و از جان هیک گرفته تا پلینتینگا( ویاپلینتینجا)ویتگنشتاین را نقد کرده وهمواره وپیوسته و یا حق گویان ویاعلی مدد خوانان، بدنبال حقیقت روان است.
البته می بخشید که سخن به اینجا کشانده شد واین را از باب( الکلام یجرالکلام )بحصاب آورید و خورده نگیرید که ....
در ادامه نوشته شما چنین می خوانیم:
((عنوان " نقد فوکویاما" پشت مرا میلرزاند,وقتی مینگرم ,"عرفی گرایی"شما در بحث ,یعنی متعارف سازی ,آنهم در حوزه سارتر و فوکویاما , چه ساده بیان میشود گه نه تعمیم تجربه است ,نه گزارش جایگزینی و دوباره سازی , ونه حتی یک "فرض ناگفته".
شتاب آلوده گی شما در بحث ,نه اغاز است نه انجام ,نوعی گریز است ,گونه ای پنهان کاری,و عدم نظارت واعما ل در شناخت نظریه ها.مگر مکتب اصالت وجودو برخورد تمدن ها و پایان تاریخ ,به همین ساده گی گزند پذیرند؟))
این جنابعالی هستید که از یک بحث آزاد وعلمی ومبتنی بر خرد جمعی گریزانید وهمواره در سنگ ولاخ سفسطه ومغلطه در می غلتید وبجای ارایه ی حرف علمی به شعارو هوچیگری می پردازید.از طرف ادعامی می کنید که من فرض ناگفته ی را مغفول نگهداشته ام .اما خود شما از این فرض ناگفته سخنی بمیان نمی آورید. این در حالی است که همین جناب سارتر می گوید اگر کسی عالی ترین اندیشه ی را در سر داشته باشد ،اماآ ن را در میدان عمل به آزمایش نگیرد ویا آن را در معرض داوری قرار ند یهد،درحقیقت او با یک انسان بیسواد مطلق هیچ فرقی ندارد. چون هر د و در مقام عمل یکسان هستند. پس منی که به گفته شما آن فرض ناگفته را مغفول نگهداشته ام وشمای که آن را کتمان می کنید چه فرق داریم؟اگر من وشما اندیشه های خود را در معرض داوری قرارند یهیم وبرای بشریت اندیشه ی را هد یه نکنیم،در این صورت با آن پیره زن وپیر مرد بی سواد خفته در .... چه فرق داریم؟
اگر من دربحث شتاب آلود عمل می کنم وپنهان کاری را در پیش می گیرم ،جنابعالی چرا این پنهان کاری رارو نمی کنید تا خرد مندان خود به داوری نشینند ورسواگردد هر آن که در او غش باشد.
راجع به مکتب وجودی سارتر واگزستانسیالیست ،ونظریه بر خورد تمدن جناب هانتینگتن وایده پایان تاریخ جناب فوکویاما ، نفیا واثبا تا، سخنی نگفته بودم تا در رد یا تأیید آن استدلال می آوردم که نیاوردم وشما مرا موچ گیری می کنید.فقط یک گزاره از نظریه ی اگزیستانسیالیست ها راآورده بودم ویک بر هان بر رد همان یگ گزاره تقدیم داشته بودم که اگر معیاری برای شناخت حق وبا طل خارج از قلمرو فضای فکری انسان نباشد ، منطیقا معرفتی بنام معرفت حق وباطل نخواهیم داشت .این در مقام اثبا ت بود نه درمقام ثبود که آیا این داور ومعیار خدا باشد ویا غیر خدا. وجنابعالی بجای شعاردادن، همان برهان رانقد ورد می کردید نه این که به رجز خوانی می پرداختید.
راجع به نقد فوکویا ما ،گفته اید، به چند جمله ی ناقص وکوتاه اکتفاء کرده اید.
برادرویا خواهر عزیز نقد پروفسور فوکویاما، در همین سایت پندار موجود هست ومن آدرس مصاحبه فوکویا مارا هم در پایان مقاله ذکر کرده ام می توانید به اصل مصاحبه ونقد این برادر کوچک خود مراجعه فرمایید وگفته های مرا رد کنید وآن را در معرض داوری خوانندگان خردمند سایت پندار قرار دهید .اما این که من در باره پروفسور فوکویاما ،چه گفته ام وتا چه حد در نقد آن ،بحق ،عالمانه،بیطرفانه وبدور از حب وبغض عمل کرده ام قضاوت آن را به خوانندگان خردورز سایت پندار وعزیزانی که آن را دردیگرسایت ها ونشریات خوانده اند ،وامی گزارم واز هر نقدی استقبال نموده وپیشاپیش دستان اصحاب قلم وخداوندگاران اند یشه را می بوسم.
در آخرین بخشی از نوشته ی شما می خوانیم:
((همبوده گی لحظات و مکان ,مگر به ما نیاموخته است ,فرایند رخدا دهای خرد ورزی ,
"توسعه امکان"را به دو برابر افزایش داده است ,و از آنست که "فمینیزم اسلامی اجتناب از خطر کردن را,مطرود میشمارد,وبه کار کرد"توجیه تفیسری"باور ندارد.
عدم وقوف شما بر این امر,برهان بهتان نیست.امکان توسعه در عملکرد زنان در جامعه اسلامی ,حتی با باور های تاریخی ,امکان پذیر است.تفسیر شما از زن مدرن نوعی "زن معتمد در نزد مرد"است؛شما نخبه گرا استید,ب_c7ور دینی در شما استیلا یابیده است,و دنبال ایده ال خوب استید که,ذهنیت تاریخی است .))
دوست عزیز از آنجا که من این قسمت از نوشته شما(شما نخبه گرا استید,ب_c7ور دینی در شما استیلا یابیده است) را اصلا نفهمید م وصادقانه بگویم سواد روان شناسی ندارم ونمی دانم (ب_c7ور دینی) چیست ؟
بنا براین نمی توانم در باره ی این قسمت از نوشته ی شما،چیزی بگویم.
از شمای عزیز خواهیش دارم که لطف فرمایید و توضیح مفصل در این رابطه بدهید تا من بعد از تفهیم مطلب در باره ی آن سخنی بگویم.
با احترام مجد د
برادر کوچک شما اسدالله جعفری
مشهدالرضا،12عقرب1386
نيلاب
نیلاب سلام
در پاسخ به برادر محترم اسدالله جعفری
برادر گرامی اسدالله جعفری را سلام میفرستم،
نگاشتۀ شما را که بر باز تاب قلم زده گیهای این هیچمدان رقم خورده است، خواندم.
در خطاب به من به کار نه برید و اما خواهر کوچک ( که ایمان قوی درونیش را خودش و خدایش می شناسد)
میتوانید،خطابم کنید. شما که چنین گفتگوی را با من چنین می آغازید: «با یگ خواهر دانشمند وسربرهنه »!
خود میدانید که لقب دانشمند را نه میتوان به چنین ساده گی به هیچمدانانی، چون من داد و لهذا،
به حرف خودم در نبشتۀ « زن امروزی» بر میگردم که یکبار دیگر مهر تایید بر گفته هایم
در نبشته هایم میزند:«اما بسا اتفاق افتاده که علی الرغم پذیرش موفقیت های زنان، باز کوشیده اند
تا دستآورد های آن ها را به سُخره گیرند. »
سپس، بی آنکه سخن شما را در محتوا تکرار نمایم، گفتنی میدانم که من نیز از خوانش مقالات شما فیض برده ام.
آنچه، به ویژه آنها را خواندنی میسازد، همانا بیان اندیشۀ شما در بیان لطیف و شاعرانه یی است که
بعضا با مهارت خاص، با وجیزه ها و کنایات که ظاهر کمیک ولی درونمایۀ غم انگیز دارند
و ریشۀ آنها از حقایق تلخ آب میخورد، گره می خورد.
من به افکاری که در نبشته هایم بازتاب داده ام، «صادقم و متعهد». پیش از بیان افکارم،
به ارزش که برای «کیستی» یکی قایل می شوند تا «چیستی» او، بار ها بر خورده ام. پی برده ام
که آدمها، کمتر به ارزش های والای معنوی ـ که شما نیز بدان اشاره فرمودید ـ که در اصل،
افکار شخص از آنجا در گفتار، نوشتار و کردارش به برون تراوش مینماید، توجه دارند.
این سخن به ویژه به اضافۀ دلایل که در مقال « توهین به {چیستی} از راه مطرح نمودن {کیستی} وی»
آورد ه ام، بسیار مهم است، زیرا. شماری ، با مرور زمان به اندیشه های شان سمت و سوی دیگر می بخشند
و دنباله روان، بدون توجه به مغز کلام آن شخص گفته ها و نبشته های آن یکی را استقبال نموده،
به تبلیغ و ترویج آن می پردازند. کسانی هم برعکس، به سبب گفته ها و نبشته های پیشینۀ شان،
از جانب کسانی رد می شوند. این فیصله، فیصلۀ آخرین نه باید باشد. هر سخن تازۀ یکی،
باید، با ذهن فارغ به مطالعه گرفته شود؛. اگر قرار باشد، به کیستی ها توجه بداریم، من، شاید،
با سر برهنه ولی دل آگنده از ایمانم تاپه های گونه گون بخورم و شما نیز از جانب کسانی زیر نام های دیگری .
در منجلاب مطرح نمودن همین کیستی ها است که راه مان را گم میکنیم و دست و پا زدن مان عبث مینماید.
من، در حوزۀ مباحث دینی به خود اجازه نه می دهم، به گفتگوی ژرف، بپردازم. این مبحث بسیار
بالاتر است از سطح آگاهی من در این راستا. در دین اسلام که من می شناسم، مثلا
، میتوانم با خدایم نه تنها ایستاده بر سجاده بلکه گاهی در برابر امواج خروشان دریا،
با تنفس هوای تازۀ شامگاه و یا در نظاره به پرواز پرند ه گان آزاد در آسمان سخن بگویم.
آن گاهی که قلبم فشرده است، با وی به راز و نیاز می پردازم و میدانم که مرا میشنود. من،
به خدایم آن گونه به عبادت می پردازم که «اگر از پیش رویم کسی بگذرد، نه خواهمش دید.»،
عبادت برای من، مفهومی دارد، والاتر از هر چیز دیگر زیرا در آن جاست که حتا از خودم فارغ میگردم
و به « دست نیافتنی» ترین لحظات میرسم. این را به خاطری نوشتم تا اگر سو تفاهمی دیگری
نیز وجود داشته باشد، رفع شود.
برادر محترم،
اکنون، بر میگردم روی اصل موضوع. متوجه شدم که شما با به کار بردن واژۀ مدرن از جانب من،
سر سازگاری نه دارید. اگر با مدرنیته مخالفت دارید، بحثی است سوا از این و اما، تعبیر شما از سخن من،
در وابسته گی با مدرن شدن خانمها، درست نیست. یک خانم مدرن به پندار من نه خانمی است که با تنها مدرن
ساختن بیرونش، خودش را در بازی های کوچک و بزرگ شرکتهای تجارتی چه که سیاست های
تجارتی قرار میدهد. ظاهر گرایی، تجمل پرستی و کند ذهنی هیچ رابطه یی با مدرن شدن نه دارد.
مفاهیم مدرن، مدرنیسم، مدرانیزاسیون، نو گرایی، تجدد، همه از یک خانواده بوده، نه تنها
«مفهوم فکری و فرهنگی» را میرسانند، بلکه از آن به حیث «یک واقعیت تاریخی و اجتماعی »
نیز یاد نموده اند. در این باب بیشترینه تعریفها، توضیحات و برداشتها به رشتۀ تحریردر آمده اند و هر کدام،
باز خوان مباحثه ها و مشاجره های بیشماری را هموار نموده اند.
بیرون دادن افکارم در لباس« زن امروزی» یا مدرن از نظر من چه میتواند باشد؟ بی گمان، مدرن شدن،
نه بی بند وبار گشتن معنا میدهد. بی بند وباری نه امروزه، بلکه از سالیان بسیار بدین سو دامنگیر نه تنها
جوامع کشور های صنعتی بلکه کشور های جنوب نیز بوده است که پرداختن به آن در خور یک بحث جداگانه است.
یک انگاره مرا اندکی به شگفت واداشت و آن این که شما، عصارۀ آنچه را که گفته ام، نه خواسته اید بدانید. آن گاهی که از مدرن شدن خانمی میگویم، منظورم است، درونش: اندیشۀ او. زیرا،
1. آن گاهی که یک انسان در مغزش به فیصله یی نایل آید، میتواند در عمل به اجرایش گذارد؛
2. در همین جریان پر جنجال است که با درنظر داشت عقل، خرد و علم بایست، سیاهیها و زشتیها را طرد نمود و در صدد یافتن عوامل آنها شد تا به «اصلاح، تغییر یا حذف » آن بتوان پرداخت.
در همین نبشتۀ « زن امروزی » آورده ام، « زمان که یک زن از خودش و همجنسش دفاع میکند، دگر به امیال و خواهش های یک مرد که بسیاری از اوقات خود خواهانه مطرح می گردد، لبیک نه می گوید. آن گاه است که او هم به خودش می اندیشد و هم به اجتماعش.»
خوب، این امیال و خواهش های مرد چه میتواند باشد؟
پاسخ را، خود شما در نقد تان نوشته اید. این، همان چیزی است که شما بدان انگشت گذارده اید، یعنی نه مورد سو استفاده قرار گرفتن؛ نه از جانب شخص، نه از جانب اشخاص و نه از جانب به گفتۀ شما، کمپنی های تجارتی.
من، از موضع نظرات اهداف جنبش فیمینیستی، نه حرف زده ام زیرا به باور من، آنچه من و امثال من در اروپا و امریکا از خویش برون میدهیم، نه برای این دیاران است بلکه برای افغانستان است. شاید هم این طرز دید من باشد. اما، من بدان معتقدم و هر آنگاهی که فرصت میسر گردد، «پر پر زنان» به سوی آسمان آبی دیارم به پرواز در خواهم آمد و آشیانه ام را در میان شاخ و برگهای درختان سبز و پربار سرزمینم آباد خواهم کرد. در اینجا بی آشیانم.
می آیم دوباره روی اصل مطلب: جان کلام برای من، در مدرن گشتن یک زن، همانا اندیشه و عملکرد وی نه در روند غرب گرایی بلکه پیشرفت و رشد از راه فراگیری علم و دانش برای استفاده از امکانات داشته برای پیاده نمودن اهداف والای انسانی است که در این کشور ها برای ما ها میسر است. همین که دختران و زنان، به فراگیری علم و دانش می پردازند، این خود شکلی از مدرن گشتن است.
این که گفته ام بسیاری از مرد ها با مدرن شدن خانمها سر سازگاری نه دارند که یک حقیقت مسلم است. من حرفهایم را نه از لا به لای کتابها بلکه از میان آدمها می نویسم.
مدرن گشتن یک زن یعنی با حق خویش آشنا گشتن، نه در تیوری بلکه در عمل. زن امروزی هویتش را می خواهد به اثبات برساند. او آگاهانه در اجتماع می برآید. او از مرد نه می هراسد. یک مرد می تواند برای یک زن پدری باشد یگانه،برادری باشد مهربان، همسری باشد، همراز و اما با تاسف همچنان خنجری باشد تیز در لباس یک مرد که به زن به چشم گدی گک می نگرد و یا زن را نادان و جاهل خدا زاد می پندارد. یا چه عیب دارد، اگر زن اقتصاد فامیلش را از راه کار نمودن در بیرون از منزل قوت ببخشد؟ همین که زنی سر بلند میکند، ضربه ها و چماقهاست که از هر سو به سوی وی پرتاب میگردند.
بلی، در این جاست که یک زن مدرن میخواهد در برابر همۀ افواهات و تبلیغات، بدون هراس، از عقب نشینی فاصله بگیرد و بپرسد، در عمل چه قدر به اندیشه و قلم یک آزاد اندیش ارزش قایلید؟ در این جا، بحث من، بحث انسانی است نه فیمینیستی زیرا از موضع یک زن که در گام نخست یک انسان است، مطرح میگردد. و گذشته از آن،
این زن امروزی است که به دانش عشق میورزد و دانش با علم رابطۀ مستقیم دارد و علم از پیشرفت و تکامل میگوید و پیشرفت و تکامل اساسی ترین مبحث در مدرنیته است. این زن امروزی است که سیاست را جز زنده گیش میداند. این زن امروزی است که سنت را با مدرنیته گره میزند زیرا او « در ستیز میان سنت و مدرنیزم به صورت مطلق جانب یکی را گرفته و دیگری را مردود نه میشمارد». این زن امروزی است که از همه جا بهترین ها را با خودش میگیرد، حتا از کلتور و فرهنگ های بیگانه. این زن امروزی است که با وجود مسلمان بودنش همان گونه که خود بیان داشته اید، همه چیز را در ترازوی عقل و منطق سبک و سنگین میکند. این زن امروزی است که تاکید دارد، در بسیاری از موارد باید، نه بالای جنسیت بلکه انسانیت تاکید صورت بگیرد. این زن امروزی است که با وجود اینهمه، هرگز از عاطفه و احساس فاصله نه میگیرد. این زن امروزی است که در جایش الهۀ احساس و مهر میگردد و در جای دیگر از موضع یک انسان عقلانی و منطقی سخن میزند.
در مقالۀ زن امروزی بالای چهار نکتۀ که به باور من خانمها بایستی بدان توجه بدارند، مکث های مختصری نموده ام. در کجای این مقاله چنین برداشتی را به خواننده میدهم که گویا مدرن شدن زن یعنی آلۀ دست شرکتهای تجارتی قرار گرفتن ویا بی بند وبار شدن؟ بر خلاف، این زنان هستند که در بسیاری از مواقع بایستی با وجود موقیعت دشوار به مبارزه برخیزند نه تنها علیۀ اندیشۀ زن ستیزی؛ در عمل، در جامعه و در محیط کار. درست، به اساس همین الگو و مفهوم «تجدد» که خود، با «خود شناسی » همراه است، آورده ام که زنان باید خود شان را بشناسند زیرا، مدرن گشتن، نه « بی بتگی » معنا میدهد بلکه «خود شناسی واقعی ». توجه کنید:
او تلاش می ورزد تا خودش را بشناسد. زمانی که یک انسان با همۀ نا توانی ها و توانایی ها، به خودشناسی نایل آید، میتواند از موفقیت هایش استفاده برد؛ آن را تحلیل نماید ؛ به توانایی هایش شور بیشتر بخشیده و روی کاستی های آن کار گذارد تا در برابر کنش ها واکنش درست نشان بدهد. با آموختن چنین الفبای زندگی میتواند در برابر حق تلفی ها و بی عدالتی ها به مبارزه بر خیزد.
برادر گرامی اسد الله جعفری،
امیدوارم، سو تفاهم که از به کار بردن واژه مدرن به وجود آمده بود، حل گشته باشد.تنها، به خاطر این که مبادا، بی احترامی در برابر قلم و شخص شما صورت بگیرد، به پاسخ نبشتۀ شما محترم، پرداختم. لهذا ، اگر در آینده، نه توانستم نظر به ملحوظاتی، به « گفتگوی دوستانه و علمی » با شما ادامه دهم، معذورم بدارید.
با عرض احترام
14.10.07
نیلاب سلام
بنام خدا
گفتگوی علمی دوستانه با خواهر گرامی نیلاب سلام
خواهر عزیز وگرامی«نیلاب سلام» سلام !
مقالات زیبا ودردمندانه شما خواهر فرهیخته را در« سایت وزین وپر محتوای پندار» خواندم ولذت بردم. دوست دارم بعنوان یک برادر کو چگ طلبه عمامه به سر با یگ خواهر دانشمند وسربرهنه ،گفت وگوی دوستانه ی علمی داشته باشم وامید وارم که هردوی ما در طول این گفت وگوی آزاد ودوستانه وعلمی به این سخن والا ی شما «گاهی که جامه ای مطالعه ای مان را در نوشتاری به بر میکنیم، نباید بر آن منت «کی نوشته» ، بل «چی نوشته» را گذاریم. تمرکز و سپس سخن زدن بر سر « از کی است» به جای «محتوا چی دارد؟»(نوشتاری : توهین به چیستی «جنس لطیف» از راه مطرح نمودن کیستی وی)پای بند ومتعهد باشیم. شما ی عزیز نوشته اید: بسیاری از مرد ها نمی توانند با مدرن شدن خانم ها، خویش را تطابق دهند.)) منظور تان از مدرن شدن خانم ها چیست ؟آیا مدرن شدن خانم ها بمعنای رهای خانم ها از قید حجاب دینی وتحصیل در دانشگاه ها است ؟ اگر منظور شما از زن مدرن همین معنا باشد ،به نظر می رسد که حضرت عالی بین کرامت ذاتی یگ زن ،(همان کرامت که در اعلامیه حقوق بشر برای زن به رسمیت شناشته است )با کرامت والاو معقول وارزیشی یگ زن اشتباه گرفته اید . متأسفانه این همان چیزی است که مدعیانی جوامع مدرن آن را ادعا می کنند وبنام مدرن شدن زن ،زن را به بردگی مدرن می کشانند .واگر دیروز زن را بصورت زر خرید به بردگی جسمی وجنسی می کشید امروز بنام آزادی مدرن زن، زن را در خدمت شرکت ها وکار تل های تبلیغاتی در آورده اند .زن را از خانه به پشت وترین های کالای تجارتی وکوچه و بازار خود فروشی کشانده است. آیا آزادی انسانی زن همین است ؟یا این همان آزادی طبیعت حیوانی زن است؟آزادی طبیعی که بین یگ زن وخوگ وسگ وگربه و... از حیث طبیعی بودن وحیوانی بودن وبشری بودن یکسان است . دین ومذهب ومخصوصا دین اسلام« باقرائت مذهب شیعه از اسلام»،برای انسان (ازجمله زن از آن حیث که یک انسان است)سه نوع آزادی قائل است: 1آزادی ذاتی بشری، یابه تعبیر دیگر آزادی طبیعی . 2آزادی عالی انسانی 3آزادی برین ارزیشی اما آزادی ذاتی بشری یابه تعبیر دیگر آزادی طبیعی عبارت است از این که از آنجاکه انسان بشر است ذاتا(( صرف نظر از اینکه دارای چه مذهب وجنسیتی است ))حق آزادی دارد واین حق آزادی را هیچ کسی نه به او می بخشد ونه می تواند از او سلب کند حتا خود خدا هم این حق را از او سلب نمی کند.بنابر این حق ،زن می تواند هیچ مذهبی را نپذیرد وهیچ کسی هم حق ندارد اوراوادار به پذیرش یک دین خاصی کند وحق تعلیم وتر بیت هم حق ذاتی او است. اماآزادی عالی انسانی ،در این مر حله از آزادی است که آزادی یک انسان از یگ سگ ویگ موجود قابل نمو مثل گیاهان،جدا می شود .ودر همین مرحله از آزادی است که بین آزادی یگ انسان دینی وغیر دینی هیچگونه استهکاک رخ نمی نماید ومرز بندی های جدید عرض اندام نمی کند اما مرز بندی میان آزادی یک انسان بی تعهد به ارزش های والای انسانی وانسان متعهد به ارزش های والای انسانی پدید می آید. اما آزادی برین ارزیشی،دراین نوع آزادی است که ،آزادی های با پسوند آزادی دینی وغیر دینی قامت می آرایدویگ فرد دینی، آزادیی دارد که یک فرد بی دین ندارد وحتا بین یگ متدین متعبد با یگ متدین لا ابالی وبیتعهد به آموزه های آن دین فرق وجدای وتمایز وتفاوت خلق می شود. با این توضیحات بسیار کوتاه ومختصر عرض بنده این است که جوامع مدرن این دو نوع آزادی که شایسته انسانیت انسانیی زن است از او گرفته است.چنانکه بنام حق تساوی حقوق بین زن ومرد زن را بدل به یگ حیوان در حد خورد وخواب وحقوق تساوی در پر کردن شکم وبه حراج گذاشتن زیر شکم تنزول داده است . آیا در جوامع مدرن در برابر 20 رئیس جمهور ووزیر ورئیس دانشگا ه وبیمارستان مرد ،20 زن رئیس جمهور وزیر و... قرار دارند؟ واما در هر کاتلوک از کاتلوک های شرکت ها وکارتل ها ده ها زن عریان ونیمه عریان را به نمایش نمی گذارند؟ منظور شما از مدرن شدن همین است؟ منتظر پاسخ شما خواهر فرهیخته هستم تا این گفت وگوی آزاد وعلمی ادامه یابد
زن امروزی
|
|
| ||
بوسه بر رخ نگار
بنام خدا
بوسه بررخسار نگار
اعتکاف در لغت:
لغت: عَكَفَ يَعکُفُ ويعکِفُ عکفاوعکوفا 1- علي الامر: بر آن کار روي آورد وآن را ترک نکرد،بدان معتاد شده 2- القوم حوله اوبه: مردم گرد سراوجمع شدند دورش را گرفتند 3- في المکان: در آنجا اقامت گزيدوماندگار شده در آنجا گوشه گير شد.عکف يعکُفُ ويعكِفُ عكفا 1- علي کذا: اورا به آن کار بند کرد،بست ملزم ساخت 2- عن حاجته اورا از مقصودش باز داشت.عَكَفَ واعتَکَفَ وتَعَکّفَ :خود را بند کردن وباز داشتن وگوشه نشين شدن .عَکَفَ علي کذا:لازمه:معتاد شد، آموخته شد عَکَفَ عليَّ:انكب علي:سرگرم شد،سخت مشغول كار گرديد عَکَفَ عَكَّفَ عن :منع:بازداشت جلوگيري کرد عَكَفَ،تَعَکَّفَ،اِعتَکَفَ في المکان منزوي شد .
عَکَفَ تَعَکّفَ اعتَکَفَ عن الناس :از مردم کناره گيري کرد.اعتَکَفَ في غرفته :در اطاق خودماند. در بعضي از لغت نامه ها اعتکاف (چه مصدر ثلاثي مجرد آن وچه ثلاثي مزيد آن که باب افتعال باشد) را لغويان ومترجمان لغت نامه ها ترجمه لغوي ما هوي نکرده اند؛ بلکه برگردان اصطلاحي کرده اند:الاعتکاف:اعتکاف گرفتن،الاعتکاف في المسجد: الاعتکاف(ع ک ف) مصدر اعتکف:ماندن در مسجد يا معبد براي عبادت 4،3،2،1
اما اصل لغت عکف بمعني حبس است وديگر معاني که براي اين واژه معادل گذاري کرده اند نوعا لازمه ي معناي آن لغت است مثل کناره گيري از مردم، مشغول کاري شدن، معتاد شدن وتعليم دادن نفس خود. اينها يا لازمه معناي لغت عکف وحبس مي باشدویالازمه اصطلاحي اعتکاف در فقه وعرف عرفا ومسفورات آنان هست.
اعتکاف در قرآن
اصطلاح اعتکاف، ريشه ي قرآني دارد واصولا اصطلاحات فقهي ،عرفاني ،اخلاقي و علوم اسلامي کلاًآبشخورش قرآن وروايات مي باشند، يعني فقه، ساخته وپرداخته ی يک عدّه آخوند مفت خور وانگل جامعه نيست؛ بلکه فقهاي عظام وعلماي کرام وآخوندهاي خون دل خور،مقنّي هاي اين آبشخورندوعرفان اسلامي مجموعه اوراد مقتبس از بافته هاويافته هاي حيرت آور تودرتوي هندو چين وماچين وعبري زبانان ولاتين دهانان وباطن گرايان انگلوساكسون نيست بلکه مسفورات وماثورات عارفان سوخته دل، حديث شيداي ودلدادگي آنان به قرآن وخداي قرآن است که قبض وبسط اين حديث ديگر می طملبد.
واژه اعتکاف درقرآن عمدةدر ريخت وقالب ثلاثي مجردآمده واز آيات که واژه اعتکاف ومشتقّات آن آمده فهميده مي شود كه آئين اعتكاف وعزلت گزيني در معابد جهت عبادت خالصانه و تطهير روح براي دريافت فيض حق، در ميان ديگر اديان وحتي در ميان بت پرستان، يک آئين شناخته شده ورايج بوده حال به چه کم وکيف بوده است الله اعلم.
«وجاوزنا ببني اسرائيل البحر فأتوا علي قوم يعکفون علي اصنام لهم قالوا يا موسي اجعل لنا الها کما لهم الهه قال انکم قوم تجهلون» سوره اعراف آيه138
وبني اسرائيل رااز دريا به ساحل (سلامت)رسانديم پس قومي که درپرستش بت هاي خود متوقف بودند برخورده (به آيين بت پرستي مايل شدند) گفتند: اي موسي براي ما خداياني که اين بت پرستان راست (ديدني ومحسوس) مقرر کن وموسي گفت: شما سخت قوم ناداني هستيد.
«واذجعلنا البيت مثابة للناس وامناً واتّخذوا من مقام ابراهيم مصلي وعهدنا الي ابراهيم واسماعيل ان طهرا بيتي للطائفين والعاکفين والرکّع السجود» سوره بقره آيه 125
بياد آر زماني که ما مکه را مقام امن ومرجع امر دين مردم گردانديم وامر شد که مقام ابراهيم را جايگاه پرستش خدا قرار دهيد وپيمان گرفتيم از ابراهيم واسماعيل که حرم خدارااز بت بپردازيد واز هر پليدي پاکيزه داريد وبراي اينکه اهل ايمان بطواف واعتکاف بيايند ونماز واطاعت خداي بجاي آورند.(( وآيات ديگر مثل آيات 25سوره حج ،25سوره فتح.))
واژه عاکف ومکفوفا ،اسم فاعل ومفعول به معناي بيتوته گران در معابد ومساجد وکعبه وبت خانه هابکاررفته واصطلاح فقهي آن هم در اسلام به همين اعتبار گزينش وجعل شده است.
اعتکاف در فقه
اگر بنا باشد اعتکاف را در فقه به گلگشت نشنيم بايد هفتادتن کاغذرا نبشته پردازيم تانظرات فقهای بزرگوار را استقراء، که، نه بلکه استقصار کنيم؛ لذا جهت جلوگيري از اطاله کلام، ملخص کلام خلاصة الفقها *را مي آوريم :« اعتکاف آ ن است که انسان به قصدقربت وتعبّد وبه منظور عبادت خداوندعزّوجلّ -باشرايطي که گفته مي شود -درمسجد بماند. اين عمل از مستحباتي است که درباره آن بسيار سفارش شده است.
از رسول خدا نقل شده است :« اعتکاف ده روز در ماه رمضان معادل دوحج ودوعمره است[1]
ونقل شده :خود آن حضرت دهه آخر ماه رمضان را در مسجد اعتکاف مي کرد وتا آخر عمر مبارکش اين عمل را انجام مي داد [2]
انجام اعتکاف در هر موقع از سال به جز روزهايي که روزه در آن حرام مي باشدصحيح است وبهترين وقت آن ماه رمضان به ويژه دهه آخر آن است.
بنابر احتياط واجب اعتکاف بايد دريکي از چهار مسجد: مسجد الحرام،مسجد النبي،مسجد کوفه ومسجد بصره ويا مسجدي که در آن نماز جمعه صحيح [3]خوانده مي شود انجام شود واگر درغير اين مساجد باشد به اميد ثواب انجام دهد.
کسي که اعتکاف مي کند بايد سه روز را بطور مستمر در مسجد بماند مگر اينکه خارج شدن ازمسجد ضرورت داشته باشد مثلا براي قضاي حاجت ناچار باشد از مسجد خارج شود
شرايط اعتکاف
1-اسلام: پس اعتکاف از غير مسلمان صحيح نيست وايمان شرط قبول آن است.
2- عقل.
3- قصدقربت پس اگر براي غير خدا باشد صحيح نيست.
4- روزه گرفتن پس اگر به هر دليل نتواند روزه بگيرداعتکاف اوصحيح نيست.
احکام اعتکاف
کسي که اعتکاف کند بايد در روز ازانجام آنچه روزه راباطل مي کند بپرهيزد همچنين امور زير موجب باطل شدن اعتکاف مي شود درشب باشد يا روز:
1- نزدي
2- انجام کاري که موجب خروج مني شود (بنابر احتياط واجب)[4]
3- بوي خوش
4- خريد وفروش حتي بنابراحتياط واجب در امور ضروري ولازم
5-مجادله وبحث به منظور برتري وخودنمايي درامورديني يا دنيايي.7
آنچه ازبنان خلاصة الفقهاء الاقدمين والمتاخرين، قدوةالعرفا وسيدالحکما نقل کرديم لب وخلاصه فقه است؛ چنانکه ملاحظه کرديد بسيار خشک و قشري وظاهري است نسبت به حديث دلداگي وحکايت بندگي عرفا،که عارفان از اعتکاف کلام طربناک وروايت شورانگيزدارند. اما بايد توجه داشت که فقه آئين نامه ی اجتماعي بندگان خدااست، وقانون کلي اجتماعي، زماني قانون کامل وجامع وکاربردي است که با توجه به توان جسمي وعقلي ومعرفتي تمام مردم ، تدوين شود والا اگر چنين نباشد قانون، قانون کامل وجامع نيست ودر جامعه قابل اجرا نمي باشد ودر مقام عمل کاربردي نيست.
احکام اعتکاف هم که يک عمل استحبابي فقهي هست نيز با نظر داشت توان جسمی ومعرفتی همه ی مکلفين اعم از باسواد وبي سواد پیر وجوان احکامي دستوري وضع شده است تا همه ي بندگان خدا در هر سطح از معرفت که قرار دارند ازاين سفره ی رحمت، نعمت بر چينند وره توشه برگيرند. چنانکه خواص وخاص الخاصان هم در عين حال که در ميان عوام ظاهر بين ظاهر پرست هستند چنگ بر حلقه گيسوي يار زنند وبوسه از رخ نگار گيرند وشراب از لعل دلدار نوشند وچهار تکبير بر ماسوي رنند.
اعتکاف در عرفان
گفتيم اعتکاف يک دستوري استحبابي فقهي است وفقه شريعت است در برابر عرفان، که طريقت وحقيقت مي باشد وطريقت بدون شريعت سر از گورستان مهمل بافي وهذيان گويي در مياورد، لذا عارفان مسلمان از شريعت فقه خم برمي گيرند تا خروش مبتني بر خم شريعت با خرناس آب انگور تاکستان جهاله ي از صوفيه ومر تاضان اشتباه نشود وبقول مولاناي بزرگ:
عشق هاي که از پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
وبه فرموده لسان الغيب حافظ:
اي که دايم بخويش مغروري
گر ترا عشق نيست معذوري
گردديوانگان عشق مگرد
که به عقل عقيله مشهوري
مستي عشق نيست درسر تو
رَو رَو که تومست آب انگوري
آري شورومستي عارفان که درشريعت فقه طهارت روح کرده اند حديث دلدادگي ودلبردگي است نه بدمستي صفراي ورقص رعشه ی اندامي مالخولياي وسردر گمي در کوير بوالهوسی وبرهوت تن ناسوتی.
« اعتکاف قيام بسر است بر حقيقت مراقبت که سالک ايستادگي کند بسبب سر خود بر حقيقت مراقبت که ديده باني کردن حقايق است.»
«اعتکاف عبارت از تخيله کردن خانه دل است از کثافات ورذائل وهمانطور که اگر مسجد پاک نباشد اعتکاف معتکف درست نباشد خانه دل هم اگر پاک نباشد اعتکاف درست نخواهد بود وحقيقت اعتکاف هم امساک واثبات واهلاک است، که وقوف باحق وامساک از جمله اعراض واثبات حق واهلاک باطل است[5]
عطار مي گويند:
گه معتکفان کوي لاهوتيم
گه مستمعان استجاباتيم
مغبري مي گويد:
آنکه عمري درپي او مي دويدم دمبدم
ناگهانش يافتم با دل نشسته روبرو
آخرالامرش بديدم معتكف در كوي دل
گر چه بسياري دويدم از پي او کوبگو
دل گرفت آرام چون آرام جان در برگرفت
جان چوجانان را بديد آسوده گشت از جستجو»8
آري اهل معرفت در اعتکاف بر درخانه دل مي نشيند تا نامحرمانان وارد اين خانه نشود چنانکه حافظ مي فرمايد:
دوش ديدم که ملائک در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند وبه پيمانه زدند
ساکنان حرم سرّ وعفاف ملکوت
با منِ راه نشين باده مستانه زدند .
